ادامه مطلب
ادامه مطلب
مديريت جديد اداره خواهد شد.
هيچ جاي دنيا تر و خشك رامثل ايران با هم نميسوزانند. پس از پنج سال در به دري و خون جگري هنوز چشمم از بالاي صفحهي كشتي به خاك پاك ايران نيفتاده بود كه آواز گيلكي كرجي بانهاي انزلي به گوشم رسيد كه «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچههايي كه دور ملخ مردهاي را بگيرند دور كشتي را گرفته و بلاي جان مسافرين شدند و ريش هر مسافري به چنگ چند پاروزن و كرجي بان و حمال افتاد. ولي ميان مسافرين كار من ديگر از همه زارتر بود چون سايرين عموما كاسبكارهاي لباده دراز و كلاه كوتاه باكو و رشت بودند كه به زور چماق و واحد يموت هم بند كيسهشان باز نميشود و جان به عزرائيل ميدهند و رنگ پولشان را كسي نميبيند. ولي من بخت برگشتهي مادر مرده مجال نشده بود كلاه لگني فرنگيم را كه از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض كنم و ياروها ما را پسر حاجي و لقمهي چربي فرض كرده و «صاحب، صاحب» گويان دورمان كردند و هر تكه از اسبابهايمان مايهالنزاع ده راس حمال و پانزده نفر كرجي بان بيانصاف شد و جيغ و داد و فريادي بلند و قشقرهاي برپا گرديد كه آن سرش پيدا نبود. ما مات و متحير و انگشت به دهن سرگردان مانده بوديم كه به چه بامبولي يخهمان را از چنگ اين ايلغاريان خلاص كنيم و به چه حقه و لمي از گيرشان بجهيم كه صف شكافته شد و عنق منكسر و منحوس دو نفر از ماموران تذكره كه انگاري خود انكر و منكر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شير و خورشيد به كلاه با صورتهايي اخمو و عبوس و سبيلهاي چخماقي از بناگوش دررفتهاي كه مانند بيرق جوع و گرسنگي، نسيم دريا به حركتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئينهي دق حاضر گرديدند و همين كه چشمشان به تذكرهي ما افتاد مثل اينكه خبر تير خوردن شاه يا فرمان مطاع عزرائيل را به دستشان داده باشند يكهاي خورده و لب و لوچهاي جنبانده سر و گوشي تكان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندين بار قد و قامت ما را از بالا به پايين و از پايين به بالا مثل اينكه به قول بچههاي تهران برايم قبايي دوخته باشند برانداز كرده بالاخره يكيشان گفت «چه طور! آيا شما ايراني هستيد؟»
گفتم « ماشاءالله عجب سوالي ميفرماييد، پس ميخواهيد كجايي باشم؛ البته كه ايراني هستم، هفت جدم هم ايراني بودهاند، در تمام محلهي سنگلج مثل گاو پيشاني سفيد احدي پيدا نميشود كه پير غلامتان را نشناسد!»
ولي خير، خان ارباب اين حرفها سرش نميشد و معلوم بود كه كار يك شاهي و صد دينار نيست و به آن فراشهاي چناني حكم كرد كه عجالتا «خان صاحب» را نگاه دارند تا «تحقيقات لازمه به عمل آيد» و يكي از آن فراشها كه نيم زرع چوب چپقش مانند دسته شمشيري از لاي شال ريش ريشش بيرون آمده بود دست انداخت مچ ما را گرفت و گفت «جلو بيفت» و ما هم ديگر حساب كار خود را كرده و ماستها را سخت كيسه انداختيم. اول خواستيم هارت و هورت و باد و بروتي به خرج دهيم ولي ديديم هوا پست است و صلاح در معقول بودن.
خداوند هيچ كافري را گير قوم فراش نيندازد! ديگر پيرت ميداند كه اين پدر آمرزيدهها در يك آب خوردن چه بر سر ما آوردند. تنها چيزي كه توانستيم از دستشان سالم بيرون بياوريم يكي كلاه فرنگيمان بود و ديگري ايمانمان كه معلوم شد به هيچ كدام احتياجي نداشتند. والا جيب و بغل و سوراخي نماند كه آن را در يك طرفةالعين خالي نكرده باشند و همين كه ديدند ديگر كما هو حقه به تكاليف ديواني خود عمل نمودهاند ما را در همان پشت گمركخانهي ساحل انزلي تو يك هولدوني تاريكي انداختند كه شب اول قبر پيشش روشن بود و يك فوج عنكبوت بر در و ديوارش پردهداري داشت و در را از پشت بستند و رفتند و ما را به خدا سپردند. من در بين راه تا وقتي كه با كرجي از كشتي به ساحل ميآمديم از صحبت مردم و كرجيبانها جسته جسته دستگيرم شده بود كه باز در تهران كلاه شاه و مجلس تو هم رفته و بگير و ببند از نو شروع شده و حكم مخصوص از مركز صادر شده كه در تردد مسافرين توجه مخصوص نمايند و معلوم شد كه تمام اين گير و بستها از آن بابت است. مخصوصا كه مامور فوقالعادهاي هم كه همان روز صبح براي اين كار از رشت رسيده بود محض اظهار حسن خدمت و لياقت و كارداني ديگر تر و خشك را با هم ميسوزاند و مثل سگ هار به جان مردم بيپناه افتاده و درضمن هم پا تو كفش حاكم بيچاره كرده و زمينهي حكومت انزلي را براي خود حاضر ميكرد و شرح خدمات وي ديگر از صبح آن روز يك دقيقهي راحت به سيم تلگراف انزلي به تهران نگذاشته بود.
من در اول چنان خلقم تنگ بود كه مدتي اصلا چشمم جايي را نميديد ولي همين كه رفته رفته به تاريكي اين هولدوني عادت كردم معلوم شد مهمانهاي ديگري هم با ما هستند. اول چشمم به يك نفر از آن فرنگيمآبهاي كذايي افتاد كه ديگر تا قيام قيامت در ايران نمونه و مجسمهي لوسي و لغوي و بيسوادي خواهند ماند و يقينا صد سال ديگر هم رفتار و كردارشان تماشاخانههاي ايران را (گوش شيطان كر) از خنده رودهبر خواهد كرد. آقاي فرنگيمآب ما با يخهاي به بلندي لولهي سماوري كه دود خط آهنهاي نفتي قفقاز تقريبا به همان رنگ لوله سماورش هم درآورده بود در بالاي طاقچهاي نشسته و در تحت فشار اين يخه كه مثل كندي بود كه به گردنش زده باشند در اين تاريك و روشني غرق خواندن كتاب روماني بود. خواستم جلو رفته يك «بن جور موسيويي» قالب زده و به يارو برسانم كه ما هم اهل بخيهايم ولي صداي سوتي كه از گوشهاي از گوشههاي محبس به گوشم رسيد نگاهم را به آن طرف گرداند و در آن سه گوشي چيزي جلب نظرم را كرد كه در وهلهي اول گمان كردم گربهي براق سفيدي است كه بر روي كيسهي خاكه زغالي چنبره زده و خوابيده باشد ولي خير معلوم شد شيخي است كه به عادت مدرسه دو زانو را در بغل گرفته و چمباتمه زده و عبا را گوش تا گوش دور خود گرفته و گربهي براق سفيد هم عمامهي شيفته و شوفتهي اوست كه تحتالحنكش باز شده و درست شكل دم گربهاي را پيدا كرده بود و آن صداي سيت و سوت هم صوت صلوات ايشان بود.
پس معلوم شد مهمان سه نفر است. اين عدد را به فال نيكو گرفتم و ميخواستم سر صحبت را با رفقا باز كنم شايد از درد يكديگر خبردار شده چارهاي پيدا كنيم كه دفعتا در محبس چهارطاق باز شد و با سر و صداي زيادي جوانك كلاه نمدي بدبختي را پرت كردند توي محبس و باز در بسته شد. معلوم شد مأمور مخصوصي كه از رشت آمده بود براي ترساندن چشم اهالي انزلي اين طفلك معصوم را هم به جرم آن كه چند سال پيش در اوايل شلوغي مشروطه و استبداد پيش يك نفر قفقازي نوكر شده بود در حبس انداخته است. ياروي تازه وارد پس از آن كه ديد از آه و ناله و غوره چكاندن دردي شفا نمييابد چشمها را با دامن قباي چركين پاك كرده و در ضمن هم چون فهميده بود قراولي كسي پشت در نيست يك طوماري از آن فحشهاي آب نكشيده كه مانند خربزهي گرگاب و تنباكوي هكان مخصوص خاك ايران خودمان است، نذر جد و آباد (آباء) اين و آن كرد و دو سه لگدي هم با پاي برهنه به در و ديوار انداخت و وقتي كه ديد در محبس هرقدر هم پوسيده باشد باز از دل مأمور دولتي سختتر است تف تسليمي به زمين و نگاهي به صحن محبس انداخت و معلومش شد كه تنها نيست. من كه فرنگي بودم و كاري از من ساخته نبود، از فرنگيمآب هم چشمش آبي نميخورد. اين بود كه پابرچين پابرچين به طرف آقا شيخ رفته و پس از آن كه مدتي زول زول نگاه خود را به او دوخت با صدايي لرزان گفت: «جناب شيخ تو را به حضرت عباس آخر گناه من چيست؟ آدم والله خودش را بكشد از دست ظلم مردم آسوده شود!»
به شنيدن اين كلمات منديل جناب شيخ مانند لكه ابري آهسته به حركت آمد و از لاي آن يك جفت چشمي نمودار گرديد كه نگاه ضعيفي به كلاه نمدي انداخته و از منفذ صوتي كه بايستي در زير آن چشمها باشد و درست ديده نميشد با قرائت و طمأنينهي تمام كلمات ذيل آهسته و شمرده مسموع سمع حضار گرديد: «مؤمن! عنان نفس عاصي قاصر را به دست قهر و غضب مده كه الكاظمين الغيظ و العافين عن الناس...»
كلاه نمدي از شنيدن اين سخنان هاج و واج مانده و چون از فرمايشات جناب آقا شيخ تنها كلمهي كاظمي دستگيرش شده بود گفت: «نه جناب اسم نوكرتان كاظم نيست رمضان است. مقصودم اين بود كه كاش اقلا ميفهميديم براي چه ما را اينجا زنده به گور كردهاند.»
اين دفعه هم باز با همان متانت و قرائت تام و تمام از آن ناحيهي قدس اين كلمات صادر شد: «جزاكم الله مؤمن! منظور شما مفهوم ذهن اين داعي گرديد. الصبر مفتاح الفرج. ارجو كه عما قريب وجه حبس به وضوح پيوندد و البته الف البته باي نحو كان چه عاجلا و چه آجلا به مسامع ما خواهد رسيد. عليالعجاله در حين انتظار احسن شقوق و انفع امور اشتغال به ذكر خالق است كه علي كل حال نعم الاشتغال است».
رمضان مادر مرده كه از فارسي شيرين جناب شيخ يك كلمه سرش نشد مثل آن بود كه گمان كرده باشد كه آقا شيخ با اجنه و از ما بهتران حرف ميزند يا مشغول ذكر اوراد و عزايم است آثار هول و وحشت در وجناتش ظاهر شد و زير لب بسماللهي گفت و يواشكي بناي عقب كشيدن را گذاشت. ولي جناب شيخ كه آروارهي مباركشان معلوم ميشد گرم شده است بدون آن كه شخص مخصوصي را طرف خطاب قرار دهند چشمها را به يك گله ديوار دوخته و با همان قرائت معهود پي خيالات خود را گرفته و ميفرمودند: «لعل كه علت توقيف لمصلحة يا اصلا لا عن قصد به عمل آمده و لاجل ذلك رجاي واثق هست كه لولاالبداء عما قريب انتهاء پذيرد و لعل هم كه احقر را كان لم يكن پنداشته و بلارعايةالمرتبه والمقام باسوء احوال معرض تهلكه و دمار تدريجي قرار دهند و بناء علي هذا بر ماست كه باي نحو كان مع الواسطه او بلاواسطةالغير كتبا و شفاها علنا او خفاء از مقامات عاليه استمداد نموده و بلاشك به مصداق مَن جَد وَجَدَ به حصول مسئول موفق و مقضيالمرام مستخلص شده و برائت مابين الاماثل ولاقران كالشمس في وسط النهار مبرهن و مشهود خواهد گرديد...»
رمضان طفلك يكباره دلش را باخته و از آن سر محبس خود را پس پس به اين سر كشانده و مثل غشيها نگاههاي ترسناكي به آقا شيخ انداخته و زيرلبكي هي لعنت بر شيطان ميكرد و يك چيز شبيه به آيةالكرسي هم به عقيدهي خود خوانده و دور سرش فوت ميكرد و معلوم بود كه خيالش برداشته و تاريكي هم ممد شده دارد زهرهاش از هول و هراس آب ميشود. خيلي دلم برايش سوخت. جناب شيخ هم كه ديگر مثل اينكه مسهل به زبانش بسته باشند و با به قول خود آخوندها سلسالقول گرفته باشد دستبردار نبود و دستهاي مبارك را كه تا مرفق از آستين بيرون افتاده و از حيث پرمويي دور از جناب شما با پاچهي گوسفند بيشباهت نبود از زانو برگرفته و عبا را عقب زده و با اشارات و حركاتي غريب و عجيب بدون آن كه نگاه تند و آتشين خود را از آن يك گله ديوار بيگناه بردارد گاهي با توپ و تشر هرچه تمامتر مأمور تذكره را غايبانه طرف خطاب و عتاب قرار داده و مثل اينكه بخواهد برايش سرپاكتي بنويسد پشت سر هم القاب و عناويني از قبيل «علقه مضغه»، «مجهول الهويه»، «فاسد العقيده»، «شارب الخمر»، «تارك الصلوة»، «ملعون الوالدين» و «ولدالزنا» و غيره و غيره (كه هركدامش براي مباح نمودن جان و مال و حرام نمودن زن به خانهي هر مسلماني كافي و از صدش يكي در يادم نمانده) نثار ميكرد و زماني با طمأنينه و وقار و دلسوختگي و تحسر به شرح «بي مبالاتي نسبت به اهل علم و خدام شريعت مطهره» و «توهين و تحقيري كه به مرات و به كرات في كل ساعة» بر آنها وارد ميآيد و «نتايج سوء دنيوي و اخروي» آن پرداخته و رفته رفته چنان بيانات و فرمايشات موعظهآميز ايشان درهم و برهم و غامض ميشد كه رمضان كه سهل است جد رمضان هم محال بود بتواند يك كلمهي آن را بفهمد و خود چاكرتان هم كه آن همه قمپز عربيداني ميكرد و چندين سال از عمر عزيز زيد و عمرو را به جان يكديگر انداخته و به اسم تحصيل از صبح تا شام به اسامي مختلف مصدر ضرب و دعوي و افعال مذمومهي ديگر گرديده و وجود صحيح و سالم را به قول بياصل و اجوف اين و آن و وعده و وعيد اشخاص ناقصالعقل متصل به اين باب و آن باب دوانده و كسر شأن خود را فراهم آورده و حرفهاي خفيف شنيده و قسمتي از جواني خود را به ليت و لعل و لا و نعم صرف جر و بحث و تحصيل معلوم و مجهول نموده بود، به هيچ نحو از معاني بيانات جناب شيخ چيزي دستگيرم نميشد.
در تمام اين مدت آقاي فرنگيمآب در بالاي همان طاقچه نشسته و با اخم و تخم تمام توي نخ خواندن رومان شيرين خود بود و ابدا اعتنايي به اطرافيهاي خويش نداشت و فقط گاهي لب و لوچهاي تكانده و تُك يكي از دو سبيلش را كه چون دو عقرب جراره بر كنار لانهي دهان قرار گرفته بود به زير دندان گرفته و مشغول جويدن ميشد و گاهي هم ساعتش را درآورده نگاهي ميكرد و مثل اين بود كه ميخواهد ببيند ساعت شير و قهوه رسيده است يا نه.
رمضان فلك زده كه دلش پر و محتاج به درد دل و از شيخ خيري نديده بود چاره را منحصر به فرد ديده و دل به دريا زده مثل طفل گرسنهاي كه براي طلب نان به نامادري نزديك شود به طرف فرنگيمآب رفته و با صدايي نرم و لرزان سلامي كرده و گفت: «آقا شما را به خدا ببخشيد! ما يخه چركينها چيزي سرمان نميشود، آقا شيخ هم كه معلوم است جني و غشي است و اصلا زبان ما هم سرش نميشود عرب است. شما را به خدا آيا ميتوانيد به من بفرماييد براي چه ما را تو اين زندان مرگ انداختهاند؟»
به شنيدن اين كلمات آقاي فرنگيمآب از طاقچه پايين پريده و كتاب را دولا كرده و در جيب گشاد پالتو چپانده و با لب خندان به طرف رمضان رفته و «برادر، برادر» گويان دست دراز كرد كه به رمضان دست بدهد. رمضان ملتفت مسئله نشد و خود را كمي عقب كشيد و جناب خان هم مجبور شدند دست خود را بيخود به سبيل خود ببرند و محض خالي نبودن عريضه دست ديگر را هم به ميدان آورده و سپس هر دو را روي سينه گذاشته و دو انگشت ابهام را در سوراخ آستين جليقه جا داده و با هشت رأس انگشت ديگر روي پيش سينهي آهاردار بناي تنبك زدن را گذاشته و با لهجهاي نمكين گفت: «اي دوست و هموطن عزيز! چرا ما را اينجا گذاشتهاند؟ من هم ساعتهاي طولاني هر چه كلهي خود را حفر ميكنم آبسولومان چيزي نمييابم نه چيز پوزيتيف نه چيز نگاتيف. آبسولومان آيا خيلي كوميك نيست كه من جوان ديپلمه از بهترين فاميل را براي يك... يك كريمينل بگيرند و با من رفتار بكنند مثل با آخرين آمده؟ ولي از دسپوتيسم هزار ساله و بي قاناني و آربيترر كه ميوهجات آن است هيج تعجبآورنده نيست. يك مملكت كه خود را افتخار ميكند كه خودش را كنستيتوسيونل اسم بدهد بايد تريبونالهاي قاناني داشته باشد كه هيچ كس رعيت به ظلم نشود. برادر من در بدبختي! آيا شما اينجور پيدا نميكنيد؟»
رمضان بيچاره از كجا ادراك اين خيالات عالي برايش ممكن بود و كلمات فرنگي به جاي خود ديگر از كجا مثلا ميتوانست بفهمد كه «حفر كردن كله» ترجمهي تحتاللفظي اصطلاحي است فرانسوي و به معني فكر و خيال كردن است و به جاي آن در فارسي ميگويند «هرچه خودم را ميكشم...» يا «هرچه سرم را به ديوار ميزنم...» و يا آن كه «رعيت به ظلم» ترجمهي اصطلاح ديگر فرانسوي است و مقصود از آن طرف ظلم واقع شدن است. رمضان از شنيدن كلمهي رعيت و ظلم پيش عقل نافص خود خيال كرد كه فرنگيمآب او را رعيت و مورد ظلم و اجحاف ارباب ملك تصور نموده و گفت: «نه آقا، خانه زاد شما رعيت نيست. همين بيست قدمي گمرك خانه شاگرد قهوهچي هستم!»
جناب موسيو شانهاي بالا انداخته و با هشت انگشت به روي سينه قايم ضربش را گرفته و سوت زنان بناي قدم زدن را گذاشته و بدون آن كه اعتنايي به رمضان بكند دنبالهي خيالات خود را گرفته و ميگفت: «رولوسيون بدون اولوسيون يك چيزي است كه خيال آن هم نميتواند در كله داخل شود! ما جوانها بايد براي خود يك تكليفي بكنيم در آنچه نگاه ميكند راهنمايي به ملت. براي آنچه مرا نگاه ميكند در روي اين سوژه يك آرتيكل درازي نوشتهام و با روشني كور كنندهاي ثابت نمودهام كه هيچ كس جرأت نميكند روي ديگران حساب كند و هر كس به اندازهي... به اندازهي پوسيبيليتهاش بايد خدمت بكند وطن را كه هر كس بكند تكليفش را! اين است راه ترقي! والا دكادانس ما را تهديد ميكند. ولي بدبختانه حرفهاي ما به مردم اثر نميكند. لامارتين در اين خصوص خوب ميگويد...» و آقاي فيلسوف بنا كرد به خواندن يك مبلغي شعر فرانسه كه از قضا من هم سابق يكبار شنيده و ميدانستم مال شاعر فرانسوي ويكتور هوگو است و دخلي به لامارتين ندارد.
رمضان از شنيدن اين حرفهاي بي سر و ته و غريب و عجيب ديگر به كلي خود را باخته و دوان دوان خود را به پشت در محبس رسانده و بناي ناله و فرياد و گريه را گذاشت و به زودي جمعي در پشت در آمده و صداي نتراشيده و نخراشيدهاي كه صداي شيخ حسن شمر پيش آن لحن نكيسا بود از همان پشت در بلند شد و گفت: «مادر فلان! چه دردت است حيغ و ويغ راه انداختهاي. مگر ...ات را ميكشند اين چه علم شنگهاي است! اگر دست از اين جهود بازي و كولي گري برنداري واميدارم بيايند پوزه بندت بزنند...!» رمضان با صدايي زار و نزار بناي التماس و تضرع را گذاشته و ميگفت: «آخر اي مسلمانان گناه من چيست؟ اگر دزدم بدهيد دستم را ببرند، اگر مقصرم چوبم بزنند، ناخنم را بگيرند، گوشم را به دروازه بكوبند، چشمم را درآورند، نعلم بكنند. چوب لاي انگشتهايم بگذارند، شمع آجينم بكنند ولي آخر براي رضاي خدا و پيغمير مرا از اين هولدوني و از گير اين ديوانهها و جنيها خلاص كنيد! به پير، به پيغمبر عقل دارد از سرم ميپرد. مرا با سه نفر شريك گور كردهايد كه يكيشان اصلا سرش را بخورد فرنگي است و آدم اگر به صورتش نگاه كند بايد كفاره بدهد و مثل جغد بغ كرده آن كنار ايستاده با چشمهايش ميخواهد آدم را بخورد. دو تا ديگرشان هم كه يك كلمه زبان آدم سرشان نميشود و هر دو جنياند و نميدانم اگر به سرشان بزند و بگيرند من مادر مرده را خفه كنند كي جواب خدا را خواهد داد...؟»
بدبخت رمضان ديگر نتوانست حرف بزند و بغض بيخ گلويش را گرفته و بنا كرد به هق هق گريه كردن و باز همان صداي نفير كذايي از پشت در بلند شد و يك طومار از آن فحشهاي دو آتشه به دل پردرد رمضان بست.
دلم براي رمضان خيلي سوخت. جلو رفتم، دست بر شانهاش گذاشته گفتم:«پسر جان، من فرنگي كجا بودم. گور پدر هرچه فرنگي هم كرده! من ايراني و برادر ديني توام. چرا زهرهات را باختهاي؟ مگر چه شد؟ تو براي خودت جواني هستي. چرا اين طور دست و پايت را گم كردهاي...؟»
رمضان همين كه ديد خير راستي راستي فارسي سرم ميشود و فارسي راستاحسيني باش حرف ميزنم دست مرا گرفت و حالا نبوس و كي ببوس و چنان ذوقش گرفت كه انگار دنيا را بش دادهاند و مدام ميگفت: «هي قربان آن دهنت بروم! والله تو ملائكهاي! خدا خودش تو را فرستاده كه جان مرا بخري!» گفتم: «پسر جان آرام باش. من ملائكه كه نيستم هيچ، به آدم بودن خودم هم شك دارم. مرد بايد دل داشته باشد. گريه براي چه؟ اگر همقطارهايت بدانند كه دستت خواهند انداخت و ديگر خر بيار و خجالت بار كن...» گفت: «اي درد و بلات به جان اين ديوانهها بيفتد! به خدا هيچ نمانده بود زهرهام بتركد. ديدي چه طور اين ديوانهها يك كلمه حرف سرشان نميشود و همهاش زبان جني حرف ميزنند؟»
گفتم: «داداش جان اينها نه جنياند نه ديوانه، بلكه ايراني و برادر وطني و ديني ما هستند!» رمضان از شنيدن اين حرف مثلي اينكه خيال كرده باشد من هم يك چيزيم ميشود نگاهي به من انداخت و قاه قاه بناي خنده را گذاشته و گفت «تو را به حضرت عباس آقا ديگر شما مرا دست نيندازيد. اگر اينها ايراني بودند چرا از اين زبانها حرف ميزنند كه يك كلمهاش شبيه به زبان آدم نيست؟» گفتم «رمضان اين هم كه اينها حرف ميزنند زبان فارسي است منتهي...» ولي معلوم بود كه رمضان باور نميكرد و بيني و بينالله حق هم داشت و هزار سال ديگر هم نميتوانست باور كند و من هم ديدم زحمتم هدر است و خواستم از در ديگري صحبت كنم كه يك دفعه در محبس چهارطاق باز شد و آردلي وارد و گفت «يالله! مشتلق مرا بدهيد و برويد به امان خدا. همهتان آزاديد...»
رمضان به شنيدن اين خبر عوض شادي خودش را چسباند به من و دامن مرا گرفته و ميگفت «والله من ميدانم اينها هروقت ميخواهند يك بندي را به دست ميرغضب بدهند اين جور ميگويند، خدايا خودت به فرياد ما برس!» ولي خير معلوم شد ترس و لرز رمضان بيسبب است. مأمور تذكره صبحي عوض شده و به جاي آن يك مأمور تازهي ديگري رسيده كه خيلي جا سنگين و پرافاده است و كبادهي حكومت رشت را ميكشد و پس از رسيدن به انزلي براي اينكه هرچه مأمور صبح ريسيده بود مأمور عصر چله كرده باشد اول كارش رهايي ما بوده. خدا را شكر كرديم ميخواستيم از در محبس بيرون بياييم كه ديديم يك جواني را كه از لهجه و ريخت و تك و پوزش معلوم ميشد از اهل خوي و سلماس است همان فراشهاي صبحي دارند ميآورند به طرف محبس و جوانك هم با يك زبان فارسي مخصوصي كه بعدها فهميدم سوغات اسلامبول است با تشدد هرچه تمامتر از «موقعيت خود تعرض» مينمود و از مردم «استرحام» ميكرد و «رجا داشت» كه گوش به حرفش بدهند. رمضان نگاهي به او انداخته و با تعجب تمام گفت «بسم الله الرحمن الرحيم اين هم باز يكي. خدايا امروز ديگر هرچه خل و ديوانه داري اينجا ميفرستي! به داده شكر و به ندادهات شكر!»
خواستم بش بگويم كه اين هم ايراني و زبانش فارسي است ولي ترسيدم خيال كند دستش انداختهام و دلش بشكند و به روي بزرگواري خودمان نياورديم و رفتيم در پي تدارك يك درشكه براي رفتن به رشت و چند دقيقه بعد كه با جناب شيخ و خان فرنگيمآب دانگي درشكهاي گرفته و در شرف حركت بوديم ديديم رمضان دوان دوان آمد يك دستمال آجيل به دست من داد و يواشكي در گوشم گفت «ببخشيد زبان درازي ميكنم ولي والله به نظرم ديوانگي اينها به شما هم اثر كرده والا چه طور ميشود جرات ميكنيد با اينها همسفر شويد!» گفتم «رمضان ما مثل تو ترسو نيستيم!» گفت «دست خدا به همراهتان، هر وقتي كه از بيهمزباني دلتان سر رفت از اين آجيل بخوريد و يادي از نوكرتان بكنيد». شلاق درشكهچي بلند شد و راه افتاديم و جاي دوستان خالي خيلي هم خوش گذشت و مخصوصا وقتي كه در بين راه ديديم كه يك مأمور تذكرهي تازهاي با چاپاري به طرف انزلي ميرود كيفي كرده و آنقدر خنديديم كه نزديك بود رودهبر بشويم.
سازماندهي نيروي انساني دبيران رشته ادبيات فارسي براي سال تحصيلي
۸۹-۸۸روز سه شنبه 10/6/88درمركزتحقيقات معلمان دهاقان انجام مي گيرد.
در شهر شامس كه همنام جزيره بود دختر جوان و زيبا و دلارام به نام ياني زندگي مي كرد.
فلقراط چون روزي روي اين دختر را ديد به يك نگاه دلباخته او شد، و وي را از پدرش خواستگاري كرد. چون خبر ازدواج اين دو بگوش مردمان اين جزيره و جزيره هاي دور و نزديك شامس رسيد مردمان با سر و بر آراسته
سرايندگان رود برداشته اند
به نيك اختري راه برداشته اند
و تا يك هفته از بانگ و نواي چنگ و رباب مردمان را خواب و آرام نبود. چون ياني به قصر حاكم درآمد، و آن دستگاه آراسته و آن بزرگي و حشمت را ديد در گرو محبت همسر خود نهاد و جز او به هيچ چيز نمي انديشيد.
حاكم شبي به خواب ديد كه درخت زيتوني بسيار شاخ ميان سرايش روييد و به بار نشست آن گاه به حركت درآمد، به همه جزاير اطراف رفت. و از آن پس جاي خود بازگشت، خوابگزاران گفتند شاه را فرزندي مي آيد كه كارهاي بزرگ كند.
چنين روي نمود كه پس ار مدتي ياني دختري به دنيا آورد كه
هر آن گه او بوي و رنگ آمدي
چون بر گل و مشك تنگ آمدي
چون از جامه آن ماه برخاستي
به چهره جهان را بياراستي
نامش را عذرا نهادند
چون يك ماه از تولد او گذشت به چشم بينندگان كودكي يكساله مي نمود. در هفت ماهگي به راه رفتن افتاد، و در ده ماهگي زبانش به سخن گفتن باز شد. چون دو ساله شد دانشها فراگرفت و در هفت سالگي اختري دانا و تمام عيار گرديد. چنان زودآموز بود كه هر چه آموزگار بدو مي خواند در دم فرا مي گرفت. در ده سالگي در چوگان بازي و تيراندازي سرآمد همگان شد.
به نيزه كه از جا برداشتي
به پولاد تيز بگذاشتي
بسي برنيامد كه به عقل و تدبير و راي از همه شاهزادگان و نام آوران درگذشت، و چندان دانش اندوخت كه از آموختن علم بيشتر بي نياز شد.
فلقراط عذرا را در پرده نگه نمي داشت و اگر دشمني به كشور او روي مي نهاد دخترش را فرمانده سپاه مي كرد و به ميدان جنگ مي فرستاد. باري، عذرا در نظر پدرش گرامي تر از چشم و جانش بود. او افزون بر اين هنرها چنان زيبا روي طناز و دلارام بود كه هر زمان از كوي و بازار مي گذشت چشم همه رهگذران به سوي او بود و همه انگشت حيرت و حسرت به دندان مي گزيدند. چنان روي نمود كه مادر وامق كه نوجواني با هنر و هوشمند بود مرد و پدرش ملذيطس زني ديگر گرفت كه نامش معشقرليه بود. اين زن ديو خويي بد آرام و بد سرشت و بد كنش بود و جز به فسادانگيزي و غوغاگري هيچ كام نداشت و گفته اند:
زن بد اگر چون مه روشن است
مياميز با او كه اهرمن است.
هر آن مرد كو رفت بر راي زن
نكوهيده باشد بر رايزن
براي زن اندر ز بن سود نيست
گر آتش نمايد بجز دود نيست
اين زن سنگدل و خيره روي و كارآشوب بود، پيوسته به نظر تحقير و كينه وري به وامق
مي نگريست و چندان نزد پدرش از وي بد گويي مي كرد كه سرانجام ملذيطس مهر از او بريد و جوان چون خود چنين خوارمايه و بي قدر ديد در انديشه سفر افتاد. از بد حوادث پروا نكرد و به خود گفت:
همان كسي كه جان داد روزي دهد
چو روزي دهد دلفروزي دهد
وامق چندگاهي درنگ كرد تا همسفري موافق و سازگار پيدا كند، و چون فهميد كه نامادريش قصد كرده كه او را به زهر بكشد در عزم خود مصمم تر شد. او را دوستي بود هوشمند و سخنور به نام طوفان
جهانديده و كارديده بسي
پسنديده اندر دل هر كسي
روزي او را ديدار و از قصد خود آگاه كرد و به وي
چنين گفت: كاي پرهنر يار من
تو آگاهي از گشت پرگار من
و نيز مي داني كه زن پدرم چگونه كمر به قتل من بسته است و چون به هيچ روي نمي دانم دلم را به ماندن نزد پدرم و مادرم رضا و آرام كنم مي خواهم به سفر بروم. طوفان در جوابش گفت: دوست خوبم تو بيش از آنچه مقتضاي سن توست هوشمند و خردوري، اما چون بخت از كسي برگردد چاره گري نمي توان كرد. رأي من اين است كه بايد پيش فلقراط پادشاه شامس بروي، تو و او از يك گوهر و دودمانيد او ترا به خوشرويي و مهرباني مي پذيرد. در آن جا به شادكامي و آسايش و خرمي زندگي خواهي كرد. من همسفرت مي شوم تا شريك رنج و راحتت باشم. پس از سپري شدن دو روز
به كشتي نشستند هر دو جوان
شده شان سخنها ز هر كس نهان
پس از سپردن دريا بي هيچ رنج به شامس رسيدند. از كشتي پياده شدند و به شهر درآمدند.
به هنگامي كه وامق از كنار بت شهر مي گذشت عذرا را كه از بتكده بيرون مي آمد ديد. چنان در نظرش زيبا و دلستان آمد كه نمي توانست از او نظر برگيرد. عذرا نيز برابر خود جواني ديد آراسته و خوش منظر. بي اختيار بر جاي ايستاد دمي چند به روي و موي و بالايش نگريست و بدان نگاه!
دل هر دو برنا برآمد به جوش
تو گفتي جدا ماند جانشان ز هوش
از آن كه
ز ديدار خيزد همه رستخيز
برآيد به مغز آتش مهر تيز
عذرا به اشاره دست مادرش را كه در آن نزديك ايستاده بود نزد خود خواند. او نيز از آن همه زيبايي و دلاويزي در شگفت شد و گفت من حديث ترا به حضرت شاه مي گويم تا چه فرمايد. از روي ديگر عذار چنان به ديدن روي دلفروز وامق مايل شده بود كه دقيقه اي چند درنگ كرد و همراه مادرش نرفت تا رنگ زرد و آشفتگيش افشاگر راز دلباختگيش نباشد.
وامق نيز به كار خويش درماند و به خود گفت: دريغ كه بخت بد مرا به حال خويش رها
نمي كند.
چه پتياره پيش متن آورد باز
كه دل را غم آورد و جان را گداز
كه داند كنون كان چه دلخواه بود
پري بود يا بر زمين ماه بود.
چون طوفان آشفتگي و پريشان دلي و اشكباري دوست همسفرش را ديد دانست چه سودا در سرش افتاده. پندش داد و گفت وفا دارم دم اژدها را پذيره مشو، انديشه باطل را از سرت به در كن و به راه ناصواب پاي منه. و چون ديد پندش در او در نمي گيرد پيش بت رفت و به زاري گفت:
نگه دار فرهنگ و راي روان
بر اين دلشكسته غريب جوان
ز بيدادي از خانه بگريخته
به دندان مرگ اندر آويخته
از روي ديگر چون عذرا به خانه بازگشت بر اين اميد بود كه مادرش شاه را از حال وامق آگاه كنداما چون ياني وعده اش را فراموش كرده بود عذرا به لطايف الحيل وي را بر سر پيمان آورد. مادر عذرا نزد همسرش رفت. از وامق و آراستگي و شايستگي او تعريف بسيار كرد و گفت:
به شامس به زنهار شاه آمده است
بدين نامور بارگاه آمده است
يكي نامجوي به بالاي سرو
بنفشه دميده به خون تذرو
شاه به ديدن او مايل شد و به سپسالار بارش فرمان داد باره اي نزديك بتكده ببرد وي را بجويد بر اسب بنشاند و بياورد و سالار بار چنان كرد كه شاه فرموده بود، و چون وامق را ديد بر او تعظيم كرد، و گفت اي جوان خوب چهر، شاه تر احضار فرموده با من بيا تا به بارگاه او برويم. وامق فرمان برد و چون به در كاخ رسيد فلقراط به پيشبازش رفت به گرمي و مهرباني وي را پذيره شد و نواخت و در پر پايه ترين جا نشاند و
بدو گفت كام تو كام منست
به ديدار تو چشم من روشن است
سوي خانه و شهر خويش آمدي
خرد را به فرهنگ بيش آمدي
در اين هنگام ياني در حالي كه دست عذرا را در دست گرفته بود وارد مجلس شد، و همين كه وامق عذرا را به آن آراستگي و جلوه ديد چنان ماهي كه از آب به خاك افتاده باشد دلش تپيد.
فلقراط را نديمي بود خردمند و دانشمند و نامش مجينوس بود. از نظر بازيها و نگاههاي دزدانه وامق و عذرا به يكدگر، دانست كه آن دو به هم دل باخته اند.
همي ديد دزديده ديدارشان
ز پيوستن مهر بسيارشان
عذرا چون به جان و دل شيفته و فريفته وامق شد خواست اندازه دانش و سخنوري وي را دريابد و مجينوس را وادار كرد كه او را بيازمايد. آن مرد دانا و هوشيوار در حضر شاه و همسرش و گروهي از بزرگان در زمينه هاي گوناگون پرسشهايي از وامق كرد، و چون جوابهاي سنجيده شنيد همه از دانش بسيار و حاضر جوابيش در عجب ماندند و گفتند
كه ديدي كه هرگز جواني چنوي
به گفتار و فرهنگ بالا و روي
بگفتند هر گز نه ما ديده ايم
نه از كس به گفتار بشنيده ايم
به بخت تو اي نامور شهريار
به دست تو انداختش روزگار
آن روز و روزهاي ديگر براي وامق و طوفان طعامهاي نيكو و شايسته آماده كردند. روز ديگر چوگان بازي به بازي درآمدند و وامق چنان هنرنمايي كرد كه بينندگان به حيرت درافتادند اما چند روز بعد كه شاه خواست عذرا را كه چون مردان جنگ آزموده بود با وامق مقابل كند وامق فرمان نبرد. پوزشگري را سر بر پاي پادشاه گذاشت و گفت: مرا شرم مي آيد كه با فرزند تو مبارزه كنم چه اگر بادي بر او وزد و تار مويش را بجنباند چنان بر باد مي آشوبم كه آن را از جنبش باز دارم. اما اگر پادشاه بر اين راي است كه زور و بازوي مرا بيازمايد
اگر دشمني هست پرخاشجوي
سزد گر فرستي مرا پيش اوي
چو من برگشايم به ميدان عنان
بكاومش ديده به نوك ستان
ببيند سر خويش با خاك پست
اگر شير شرزه است يا پيل مست
شاه بر هوشمندي و فرخنده رايي او آفرين خواند
از روي ديگر فلقراط رامشگري داشت به نام رنقدوس. او جهانديده و هنرور، و در ايران و روم و هندوستان معروف بود. براي شاه بربط و ديگر وسايل موسيقي مي ساخت و سرود
مي سرود. روزي در حضور شاه و وامق و عذرا و بزرگان دربار سرودي خواند كه در دل وامق چنان اثر كرد كه به جايگاه خاص خود رفت، رو به آسمان كرد، و به زاري گفت: اي داور دادگر
گواه تو بر من به دل سوختن
به مغز اندرون آتش افروختن
غمم كوه و موم اين دل مهرجوي
چگونه كشم كوه را من به موي
شكسته است و خسته است اندر تنم
به رنج دل اندر همي بشكنم
تو مپسند از آن كس كه بر من جهان
چنين تيره كرد آشكار و نهان
مرا بسته دارد به بند نياز
خود آرام كرده به شادي و ناز
ستاره تو گفتي به خواب اندرست
سپهر رونده به آب اندرست
چون عمر روز به آخر رسيد و تاريكي شب بر همه جا سايه گسترد از بي خودي به باغي كه خوابگه عذرا در آن بود رفت. چون به آن جا رسيد گفت: اين زندگي پر از ملال مرا از جان خود بيزار كرده،چه خوش باشد كه به ناگاه بميرم. آن گاه سر به آستان خوابگه معشوق گذاشت آن را بوسيد و به جايگاه خويش بازگشت.
فلاطوس يكي از بزرگان دربار فلقراط بود كه همه دانشها را مي دانست، پادشاه آموزگاري عذرا را به او سپرده بود. فلاطوس چنانكه وظيفه اش بود ساعتي از عذرا دور و غافل نمي شد و هميشه چون سايه او را دنبال مي كرد. اما چنان روي نمود كه شبي فرصت يافت و به خلوتگه وامق رفت. فلاطوس به كار و ديدار او آگاه شد كه
بسي آزمودند كارآگهان
چنين كار هرگز نماند نهان
فلاطوس عذرا را به تلخي سرزنش كرد؛ و
به عذرا چنين گفت: اندر جهان
بلا به تر از هر زني در زمان
تو اندر جهان از چه تنگ آمدي
كه بر دوره خويش ننگ آمدي
به يك بار شرمت برون شد ز چشم
ز بي شرمي خويش ناديدت خشم
چنان شد كه شاه نيز از ديدار پنهاني دخترش با وامق آگاه گرديد و او را به سختي ملامت كرد. عذرا از تلخگويي و شماتت پدرش چنان دل آزرده شد كه از هوش رفت و بر زمين افتاد. فلقراط از آن ستم بزرگ كه به دخترش كرده بود پشيمان گشت، وي را به هوش آورد و چون عذرا تنها ماند بر بخت ناسازگار خود نفرين كرد، گريست و به درد گفت:
كه در شهر خويش اندرين بوستان
چنانم كه در دشت و شهر كسان
سراي پدر گشته زندان من
غريوان دو مرجان خندان من
همي كند آن گلرخ نورسيد
همي خون چكانيد بر شنبليد
همي گفت اي بخت ناسازگار
چرا تلخ كردي مرا روزگار
آن گاه فلاطوس نزد وامق و طوفان رفت و به خشم و عتاب
به طوفان چنين گفت كاي بد نشان
شده نام تو گم ز گردنكشان
مگر خانه ديو آهرمن است
كه تخم تباهي بدو اندر است
شما را فلقراط بنواخته است
به كاخ اندرون جايگه ساخته است
و چندان با وامق به درشتي و ناهمواري سخن گفت كه
پذيرفت وامق روشن خرد
كه هرگز به عذرا به بد ننگرد
دل وامق و عذرا از ستمي كه از پدر و تعليم گر بر آنان مي رفت غمگين وپر اندوه بود عذرا وقتي به ياد مي آورد كه دلدارش را به ستم از او دور كرده اند.
همي كرد در خانه در دل خروش
تو گفتي روانش برآمد به جوش
گشاد از دو مشكين كمندش گره
ز لاله همي كند مشكين زره
همي گفت وامق دل از مهر من
بريد و نخواهد همي چهر من
كسي را چيزي بود آرزو
بجويد ز هر كس بگويد كه كو
بيامد كنون مرگ نزديك من
به گوهر شود جان تاريك من
تن وامق اندر جهان زنده باد
برو بر شب و روز فرخنده باد
چون من گيرم اندر دل خاك جاي
روان بگذرانم به ديگر سراي
دلش باد خر به سوي دگر
به از من روي و به موي دگر
باري پس از مدتي ياني بر اثر غم و اندوهي كه دل و جان دخترش را فشرده بود جان سپرد. فلقراط نيز در جنگ با دشمن كشته، و عذرا به چنگ خصم اسير شد. منقلوس نامي او را در جزيره كيوس خريد و دمخينوس كه كارش بازرگاني بود وي را از او دزديد. اين دختر تيره روز كه از گاه جواني بخت از او برگشته بود سالياني از عمرش را به بردگي و حسرت گذراند و سرانجام به ناكامي درگذشت.
برگرفته از : سايت شوراي گسترش زبان وادبيات فارسي
- بیست سال با طنز ، رؤیا صدر ، تهران ، شهر کتاب ، هرمس ، 1381 .
- پژوهشی درباره ی طنز در شریعت و اخلاق ، گروه معارف مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما ، قم ،
بوستان کتاب ، 1381 .
- تاریخ طنز در ادبیات فارسی ، حسن جوادی ، تهران ، کاروان ، 1384 .
- تفنّن ادبی در شعر فارسی ، منوچهر دانش پژوه ، تهران ، طهوری ، 1380 .
- جوحی ، احمد مجاهد ، تهران ، دانشگاه تهران ، 1383 .
- چشم انداز تاریخی هجو : زمینه های طنز و هجا در شعر فارسی ، عزیزالله کاسب ، تهران ، روزبهان ، 1366 .
- دخوی نابغه ، ولی الله درودیان ، تهران ، گل آقا ، 1384 .
- درباب طنز ، سیمون کریچلی ، ترجمه ی سهیل سُمّی ، تهران ، ققنوس ، 1384 .
- رستگاری نزدیک : مباحث مقالات و .... طنز ، بهاء الدّین خرّمشاهی ، تهران ، قطره ، 1383 .
- زاکانی نامه ، علی اصغر حلبی ، تهران ، زوّار ، 1384 .
- شعر طنز امروز ایران ، ابراهیم نبوی و شهرام شکیبا ، تهران ، نشر نی ، 1379 .
- شل سیلور استاین ( نقد و بررسی آثار ) ، روت ک . مک دونالد ، رضی هیرمندی ، تهران ، هوای تازه ، 1382 .
- طنز ، آرتور پُلارد ، ترجمه ی سعید سعید پور ، تهران ، نشر مرکز 1378 .
- طنزپردازان معاصر (1 ) : ابوتراب جلی ، ریتا اصغر پور ، تهران ، گل آقا ، 1382 .
- طنزپردازان معاصر ( 2 ) : ابوالقاسم حالت ، ریتا اصغر پور ، تهران ، گل آقا ، 1382 .
- طنزپردازان معاصر ( 3 ) : محمّد علی گویا ، ریتا اصغر پور ، تهران ، گل آقا ، 1382 .
- طنزپردازان معاصر ( 4 ) : مرتضی فرجیان ، ریتا اصغر پور ، تهران ، گل آقا ، 1382 .
- طنزپردازان معاصر ( 5 ) کیومرث صابری فومنی ، رؤیا صدر ، تهران ، گل آقا ، 1384 .
- طنز در شعر استاد شهریار ، محمّد حسین شهریار ، تهران ، خردمند .
- طنز سرایان ایران از مشروطه تا انقلاب ( 3 جلد ) ، مرتضی فرجیان و محمّد باقر نجف زاده بارفروش ، تهران ، بنیاد ، 1370 .
- طنز فاخر سعدی ، ایرج پزشکزاد ، تهران ، شهاب ، 1381 .
- طنز و شوخ طبعی در ایران و جهان اسلام ، علی اصغر حلبی ، تهران ، بهبهانی ، 1378 .
- طنز و طنزپردازی در ایران ، حسین بهزادی اندرهجردی ، نشر صدوق ، 1378 .
- عبید زاکانی لطیفه پرداز و طنزآور بزرگ ایران ، بهروز صاحب اختیاری و حمید باقرزاده ، تهران ، اشکان ، 1375 .
- کاوشی در طنز ایران ( 2 جلد ) ، ابراهیم نبوی ، تهران ، جامعه ی ایرانیان ، 1378 .
- کیومرث صابری ( گل آقا ) ، دنیا اصغرپور ، تهران ، مدرسه ، 1383 .
- مقدّمه ای بر طنز و شوخ طبعی در ایران ، علی اصغر حلبی ، تهران ، پیک ، 1370 .
- نشانه شناسی مطایبه ، احمد اخوّت ، اصفهان ، نشر فردا ، 1371 .
- نقد ، دیدگاه ها ، زندگی و طنزهای رهی معیّری ، محمّد باقر نجف زاده بارفروش ، تهران ، سازمان تبلیغات
اسلامی ، حوزه ی هنری ، 1376 .
- نقیضه و نقیضه سازان ، مهدی اخوان ثالث ، به کوشش ولی الله درودیان تهران ، زمستان ، 1374 .
- نگرشی بر مطبوعات فکاهی ایران ، غلامحسین مراقبی ، تهران ، دارینه .
- هجو در شعر فارسی ، ناصر نیکو بخت ، تهران ، انتشارات دانشگاه تهران ، 1380 .
شعر و نثر
- آسمون و ریسمون ، ایرج پزشک زاد ، تهران ، شرکت سهامی کتاب های جیبی ، 2536 .
- آقای رییس جمهور ، ابراهیم نبوی ، تهران ، نشر توسعه ، 1380 .
- از گلستان من ببر ورقی : داستان ها و قطعات طنز ، عمران صلاحی ، تهران ، همراه ، 1378 .
- اصول پیتر، لارنس ج . پیتر و ریمون هال ، ترجمه ی جلال رضایی راد ، 1362 .
- افاضات آقای هالو ، محمّد رضا علی پیام ، تهران ، آذر کهن ، 1379 .
- التفاصیل ، فریدون تولّلی ، تهران ، انتشارات کانون تربیت شیراز ، 1348 .
- امروز بشریت ( مجموعه داستان ) ، مهدی شجاعی ، تهران ، امینی ، 1367 .
- بامزگی های شیرین ، احمد شهبازی ، مشهد ، باربد ، 1379 .
- بچه ها من هم بازی ، منوچهر احترامی ، تهران ، گل آقا ، 1382 .
- بحر طویل های هدهد میرزا ، ابوالقاسم حالت ، تهران ، سنایی ، 1368 .
- بُراده ها ، حسن حسینی ، تهران ، برگ ، 1365 .
- برگزیده شرح آثار عبید زاکانی ، ولی الله درودیان ، تهران ، نشر پژوهش فرزان روز ، 1377 .
- بزغاله ی باهوش ( شعر طنز برای کودکان ) ، حسین گلستانی ، تهران ، گل آقا ، 1382 .
- بلاهای زمینی ، محمّد رضا کاتب ، تهران ، رویش ، 1371 .
- بی ستون ، ابراهیم نبوی ، تهران ، روزنه ، 1378 0
- پاتنوری ، عبّاس خوش عمل با مقدّمه ی جلال رفیع ، تهران ، اطّلاعات ، 1373 .
- پایین آمدن درخت از گربه ( کاریکلماتور ) ، پرویز شاپور ، تهران ، مروارید ، 1382 .
- پی پی جوراب بلند ، آسترید لیندن گرن ، فرزانه کریمی ، تهران ، قدیانی ، بنفشه ، 1382 .
- تعالیم گائوتمه بودا برای گوسفندان ، کریس ریدل ، هرمز ریاحی و نسرین طباطبایی ، تهران ، پیکان ، 1382
- تف سربالا ( 20 داستان ) ، عزیز نسین ، رضا همراه ، تهران ، دنیای کتاب.
- تلگرافی از بلغارستان ، عزیز نسین ، محمّد پیغون ، تهران ، دنیای دانش ، 1354 .
- تهرانجلس ، ابراهیم نبوی ، تهران ، روزنه ، 1378 .
- چرند و پرند ، علی اکبر دهخدا ، به کوشش اکبر مرتضی پور ، تهران ، عطّار ، 1380 .
- چل تیکه ( 31 داستان طنز ) ، محمّد پورثانی ، تهران ، گل آقا ، 1371 .
- چنین کنند بزرگان ، ویل کاپی ، نجف دریابندری ، تهران ، پیام ، 1352 .
- حاضر جوابی های شیرین ، اصغر میرخدیوی ، مشهد ، کتاب فروشی باستان ، 1363 .
- حرف اضافه ، رضا رفیع ، تهران ، اطّلاعات ، 1384 .
- حکایات برگزیده ، شعبانعلی لامعی ، ناشر : مؤلّف ، 1370 .
- خرس ها در حکومت ، سالتیکوف شچدرین ، باقر مؤمنی ، مشهد ، نشر نوید .
- خواندنی های دلنشین ، سعیدی لاهیجی ، قم ، کتاب سعدی .
- خوش و بش ( داستان های کوتاه ) ، تهران ، گل آقا ، 1378 .
- دایره المعارف ستون پنجم ، ابراهیم نبوی ، تهران ، جامعه ی ایرانیان ، 1378 .
- دایره المعارف شیطان ، آمبروز بیرس ، مهشید میر معزّی ، تهران ، مروارید ، 1380 .
- درخت بخشنده ، شل سیلور استاین ، رضی هیرمندی ، تهران ، هوای تازه ، 1381 .
- درد سرهای بچه ی شرور ، سوزی کلاین ، آتوسا صالحی و مژگان کلهر ، تهران ، افق ، 1383 .
- درد و آرزوی دگر نخواهد بود ( یک جدال کوچک کثیف مسخره ) ، اسوالدو سوریانو ، جمشید نوایی ، تهران ، نخستین ، 1380 .
- در سال 78 اتّفاق افتاد ، نیک آهنگ کوثر و ابراهیم نبوی ، تهران ، روزنه ، 1379 .
- در شهر خبری نیست ، ابراهیم نبوی ، تهران ، دادار ، 1382 .
- در کارگاه نمد مالی ، خسرو شاهانی ، تهران ، توس ، 1377 .
- دنیای وارونه ( مجموعه داستان ) ، عزیز نسین ، ثمین باغچه بان و ولی الله عاصفی ، تهران ، جامی ، 1381 .
- دو قطعه عکس 4 × 6 ، ابراهیم رها ، تهران ، روزنه ، 1384 .
- دو کلمه حرف حساب ( گزیده های گل آقا ) ، کیومرث صابری ، تهران ، گل آقا ، 1374 .
- دیوان ابوالعینک ، ابوالقاسم حالت ، تهران ، سنایی ، 1370 .
- دیوان البسه ، نظام قاری ، به اهتمام محمّد مشیری ، شرکت مؤلّفان و مترجمان ایران ، 1359 .
- دیوان خرّم ، محمّد خرّمشاهی ، ناشر : ما ، 1370 .
- دیوان خروس لاری ، ابوالقاسم حالت ، تهران ، سنایی ، 1367 0
- دیوان سوزنی سمرقندی ، به تصحیح دکتر ناصرالدین شاه حسینی ، تهران ، انتشارات امیر کبیر ، 1338 .
- دیوان شوخ ، ابوالقاسم حالت ، تهران ، سنایی ، 1368 .
- دیوان فینگیلی ، مرتضی فرجیان ، تهران ، علمی ، 1368 .
- دیوان مولانا بسحق اطعمه ی شیرازی ، شیراز ، کتابفروشی معرفت ، بی تا .
- دیوان یغمای جندقی ، طبع اعتضاد السلطنه ، عهد ناصری .
- راپورت های یومیه و تذکره ها ، ابراهیم نبوی ، تهران ، روزنه ، 1378 .
- رزیتا خاتون و متن دفاعیه ی دادگاه مطبوعات ، مهدی شجاعی ، تهران ، کتاب نیستان ، 1379 .
- رفیق کشور من کجاست ، مایکل مور ، مژگان انصاری راد ، تهران ، پیکان ، 1383 .
- روزنامه ی خاطرات 1000 السّلطنه ، فرخ سرآمد ، تهران ، نوین .
- زنگ تفریح ، محمّد حسین هادوی ، قم ، بنیاد فرهنگی اسلام .
- ستون پنجم ، ابراهیم نبوی ، تهران ، روزنه ، 1378 .
- سفر به خیر سلطان سنجر ( مجموعه داستان ) ، فرهاد حسن زاده ، تهران ، ذکر ، کتاب های قاصدک ، 1380 .
- سنگ پا + گل ( مجموعه طنز ) ، محمّد کاظم مزینانی ، تهران ، پیدایش ، 1381 .
- شطح فلسفی ، احمد عزیزی ، تهران ، روزنه ، 1375 .
- شکر پاره ( شعر نو گل آقایی ) ، تهران ، گل آقا ، 1371 .
- شوخی در محافل جدّی ( 580 شوخی سیاسی ) ، گردآورنده : نصرالله شیفته ، به اهتمام : عبدالرّفیع حقیقت ، تهران ، کومش ، 1380 .
- شور و شیرین ، مرتضی فرجیان ، تهران ، گل آقا ، 1379 .
- شوکران شیرین ، گردآوری : اسدالله امرایی ، تهران ، مروارید ، 1380 .
- طبق مقرّرات ( مجموعه داستان ) ، عزیز نسین ، رضا همراه ، فروغی .
- طنز آب رفته ی لبخند مدرنیته ( کاریکلماتور )، حوریه نیک دست ، تهران ، پیوند نو ، 1384 .
- طنزآوران امروز ایران ، بیژن اسدی پور و عمران صلاحی ، تهران ، مروارید ، 1372 .
- طنزنامه ی لاطائلات منطقی ، ع. کریمی ، تهران ، عابد ، 1383 .
- عملیّات عمرانی ، عمران صلاحی ، تهران ، معینی ، 1382 .
- فراتر از طنز ( کاریکلماتور های نوین ) ، حوریه نیک دست ، تهران ، پیوند نو ، 1378 .
- فرهنگ گفته های طنز آمیز انگلیسی ـ فارسی ، رضی خدادادی ، تهران ، فرهنگ معاصر ، 1382 .
- فکر پلید ( پنج نمایش نامه ی طنز ) ، مجید درخشانی ، تهران ، عابد ، 1382 .
- قلبم را با قلبت میزان می کنم ( کاریکلماتور )، پرویز شاپور ، تهران ، مروارید ، 1384 0
- قصّه های شاد ، مایکل روزن ، هدا لزگی ، تهران ، 1379 .
- قصّه های من و بابام ، اریش ازر ، ایرج جهانشاهی ، تهران ، فاطمی ، 1366 .
- قصّه هایی برای بزرگ سالان ( داستان های طنز روسی ) ، ولادیمیر نیکلایویچ و اینو ویچ ، ترجمه ی آبتین گلکار ، تهران ، گل آقا ، 1385 .
- قصّه ی کوتوله ها و درازها ، ابراهیم نبوی ، تهران ، نشر نی ، 1379 .
- قند مکرّر ( شعر نو گل آقایی ) ، تهران ، گل آقا ، 1371 .
- کاریکلماتور ، پرویز شاپور ، تهران ، بامداد ، 1350 .
- کشکول جمالی ، محمد علی جمال زاده ، تهران ، کانون معرفت ، 1339 .
- کشکول خنده ، اصغر میرخدیوی ، مشهد ، نشر دانش ، 1362 .
- کشکول منتظری ، محمّد منتظری یزدی ، تهران ، خزر ، 1363 .
- کلک مرغابی ، عمران صلاحی ، تهران ، گل آقا ، 1385 .
- کلّیات عبید زاکانی ، به اهتمام پرویز اتابکی ، تهران ، زوّار ، 1343 .
- کلّیات اشعار و فکاهیات روحانی ، سید غلام رضا روحانی ، تهران ، سنایی ، 1343 .
- کی بود رفت زیر میز ، منوچهر احترامی ، تهران ، گل آقا ، 1385 .
- کی کرگدن ارزون می خواهد ، شل سیلور استاین ، رضی خدادادی ، تهران ، هوای تازه ، 1381 .
- گفتار طرب انگیز ( طنز سعدی در گلستان و بوستان ) ، عمران صلاحی ، تهران ، گل آقا ، 1385 .
- گزارش محرمانه ، عزیز نسین ، رضا همراه ، پیروز
- گل آقا ( گزیده ی دو کلمه حرف حساب ) تهران ، سروش ، 1369 .
- لبخند با بزرگان ، محمود برآبادی ، تهران ، 1379 .
- لطایف الطوایف ، فخرالدّین علی صفی ، به اهتمام احمد گلچین گیلانی ، تهران ، اقبال ، 1346 .
- لطیفه های ادبی ، باقرزاده بقا ، مشهد ، کتابفروشی باستان ، 1342 .
- لطیفه های انگلیسی ، عبدالله قنبری ، تهران ، رهنما ، 1371 .
- لطیفه های خندان ، ش . لامعی ، تهران ، رادمند ، 1379 .
- لطیفه های سیاسی : ضمیمه ی تاریخچه ی لطیفه و کاریکاتور در ایران و جهان ، محمود حکیمی ، قم ، نشرخرّم ، 1372 .
- ماجراهای دخترک کولی ، لوبه الکساندر ، ترجمه ی بهمن رستم آبادی ، تهران ، گل آقا ، 1385 .
- ماجراهای محلّه ی ما ( 24 طنز ) ، محمّد جواد مظفّر ، تهران ، کویر ، 1379 .
- مثل کنه چسبیدن ، منوچهر احترامی ، تهران ، گل آقا ، 1385 .
- مثل همیشه نیست ، اردلان عطّاری پور ف تهران ، انتشارات همه ، 1381 .
- مجسّمه ی متحرّک ( مجموعه داستان طنز ) ، احمد عربلو ، تهران ، برگ ، 1368 .
- مزرعه ی حیوانات ، جورج اورول ، مجید نوریان ، تهران ، مؤسّسه ی کتاب همراه ، 1378 .
- ملا نصرالدّین ، جلیل محمّد قلی زاده و محسن قمشی ، تهران ، نشر ثالث ، 1376 .
- موش و گربه و گزیده ای از حکایت ها ، عبید زاکانی ، تهران ، 1380 .
- مولای درز فلسفه : تاریخ فلسفه به طنز ، اردلان عطّاری پور ، تهران ، آبان ، 1381 .
- میان پرده ، جمشید ارجمند ، تهران ، گل آقا ، 1379 .
- میرزا باقر حاجی زاده ( رمان سیاسی ـ طنز ) ، سعید منیری ، تهران ، علمی ، 1379 .
- نبوی آن لاین ، ابراهیم نبوی ، تهران ، روزنه ، 1381 .
- هپل هپوخان ( هفتاد داستان و شعر طنز ) ابوالقاسم حالت ، ناشر : علم ، 1371 .
- هزار ویک حکایت تاریخی ، محمود حکیمی ، تهران ، قلم .
- هزار و یک لطیفه ی شیرین ، امیر شیرازی ، شرق ، 1369 .
- واژه نامه ی ابدی ، احمد عزیزی ، تهران ، روزنه ، 1375 .
- وزارت طوطی ، مهدی میرکیانی ، تهران ، بنفشه ، 1379 .
- وغ وغ ساهاب ، صادق هدایت با م: فرزاد ، تهران ، انتشارات جاویدان ، 2536 .
- یک زرّافه و نیم ، شل سیلور استاین ، رضی هیرمندی ، تهران ، هوای تازه ، 1381 .
- یک لب و هزار خنده ، عمران صلاحی و یک نفر دیگر ، تهران ، مروارید ، 1377 .
- یک فنجان چای داغ ، ابراهیم نبوی ، تهران ، روزنه ، 1378 .
مقاله
- ابوطالب کلیم ، شاعر حکیم و طنزآلود ، علی رضا قرا گزلو ، کیهان فرهنگی ، خرداد 1365 ، ش 27 ، صص33 - 29 .
- اسم مستعار طنز نویسان ، احمد اخوّت ، گل آقا ( ماهنامه ) ، مرداد 1377 ، ش 83 ، صص 17 - 14 .
- انواع طنز ، مهدی مجرّد زاده ی کرمانی ، گل آقا ( ماهنامه ) ، آبان 1377 ، ش 86 ، ص 33 .
- ایرونی ، حسن جوادی ، مجلّه ی آینده ، سال دوازدهم ، تیر ـ شهریور 1365 ، ش 5 - 4 ، صص 204 - 149 .
- با چهره گشایان طنز اندیش ، اسماعیل عبّاسی ، کیهان کاریکاتور ، آذر و دی 1381 ، شماره های 129 و 130 ، صص 11 - 6 .
- بازتاب قشر بندی اجتماعی در طنز نسیم شمال و افراشته ، هاشم موسوی ، مجلّه ی زبان و ادبیّات
فارسی دانشگاه سیستان و بلوچستان ، بهار و تابستان 1383 ، ش 2 ، صص 181 - 165 .
- تأثیر طنز و بذله گویی در روابط خانوادگی ، زن روز ، مهر 1370 ، ش 1331 ، ص 21 .
- تأثیر گذاری نشریه ی هفتگی ملانصرالدّین بر نشریات طنز و فکاهی ، بدرالدّین سحری پور ، گل آقا
( ماهنامه ) مهر 1377 ، ش 85 ، صص 23 - 21 .
- تأمّلی در سیر 37 ساله ی مطبوعات طنز ، غلامعلی لطیفی ، دنیای سخن ، آبان 1369 ، ش 35 ، صص 17 - 12 .
- تاریخچه ی مختصری از طنز تا دوران مشروطه ، جوانان امروز ، تیر 1384 ، ش 1889 ، صص 47 - 46 .
- تضاد ها در آینه ی طنز ، مهدی طوسی ، آبان ، اردیبهشت 1382 ، ش 145 ، صص 15 - 13 .
- پارودی ، حسن جوادی ، مجلّه ی آینده ، سال دوازدهم ، فروردین ـ خرداد 1365 ، ش 3 - 1 ، صص 29 - 22 .
- تعریفی دیگر می دهم از طنز ، جواد مجابی ، کارنامه ، بهمن و اسفند 1383 ، شماره های 49 و 48 ، صص 21 - 18 .
- تفاوت طنز و هزل و هجو و لطیفه ، تیمور غلامی ، رشد آموزش ادب فارسی ، زمستان 1379 ، ش 56 ، صص 78 - 74 .
- جایگاه طنز در ادبیّات فارسی ، حسین بدیعی ، ره آورد ، زمستان 1380 ، ش 3 ، صص 34 - 31 .
- چند ویژگی در چاپ نشریّات انتقادی و طنز و فکاهی در ایران ، محمّد رفیع ضیایی ، کیهان کاریکاتور ، مهر و آبان 1383 ، شماره های 152 و 151 ، صص 60 - 58 .
- خنده آیین هنرمندان است ، طنز چیست ؟ ، اصغر ندیری ، رشد آموزش راهنمایی تحصیلی ، فروردین 1385 ، ش 48 ، صص 39 - 38 .
- خنده ، بنیاد طنز و کمدی ، محمّد شادروی منش ، فصلنامه ی هنر ، زمستان 1380 ، ش 50 ، صص 33 - 28 .
- درباره ی پژوهش در طنز ، کو فرصت ، موسی جوادی ، کتاب هفته ، بهمن 1384 ، ش 669 ، ص 22 .
- درباره ی طنز ، کامران پارسی نژاد ادبیّات داستانی ، آذر 1381 ، ش 63 ، صص 33 - 30 .
- دهخدا و طنز سیاسی ، محمود عنایت ، کلک ، مهر 1369 ، ش 7 صص 31 - 19 .
- زبان طنز ، پیک جهانی ، حسین نیرومند ، کیهان فرهنگی ، بهمن 1372 ، ش 106 ، ص 82 .
- زمینه ی ورود کاریکاتور به ایران : نگاهی گذرا به ادبیّات طنز و فکاهی در روسیه ، بدرالدّین سحری پور ، گل آقا ( ماهنامه ) مرداد 1376 ، ش 71 ، صص 28 - 26 .
- زن ، تنهایی ، غربت و طنز ، زن روز ، بهمن 1370 ، ش 1348 ، صص 33 - 32 .
- سلاح طنز و طنزپردازی ، صادق ابراهیمی ، کیهان فرهنگی ، آذر 1383 ، ش 218 ، صص 63 - 62 .
- شعر طنز در ادبیّات سیاسی عصر مشروطه ، علی سهامی ، رشد آموزش زبان و ادب فارسی ، زمستان1385 ، ش 80 ، صص 34 - 32 .
- شوخی را جدّی بگیریم ، جری پالمر ، ترجمه ی بیژن متین ، سروش ، مرداد 1377 ، ش 897 ، صص 21 - 19 .
- شوخی و طنز در روان درمانی ، بهمن نجّاریان ، تازه های روان درمانی ، پاییز و زمستان 1379 ، شماره های18 و17 ، صص 65 - 51 .
- طرحی از تاریخ طنز ایران ، احمد عزّتی پرور ، رشد آموزش ادب فارسی ، زمستان 1379 ، ش 56 ، صص 31 -23 .
- طنز اجتماعی و اصلاح ناهنجاری ها ، مازیار شیبانی فر ، سروش ، شهریور 1378 ، ش 952 ، صص 49 – 48
- طنز امروز کورمال کورمال حرکت می کند ، محمّد علی اسلامی ندوشن ، گل آقا ( ماهنامه ) ، تیر 1375 ، ش 59 ، صص 7 - 6 .
- طنز باید خوش نمک باشد نه شور ، ابوالفضل زرویی نصر آباد ، گل آقا ( ماهنامه ) آبان 1375 ، ش 63 ، صص 7 - 4 .
- طنز باید شیرین کنایی و منصفانه باشد ، ابولفضل زرویی نصرآباد ، آبان ، نیمه ی اوّل مرداد 1382 ، ش 150 ، صص 13 - 12 .
- طنز به روایت تاریخ ، حسین صابری ، گل آقا ( ماهنامه ) اسفند 1377 ، ش 90 ، ص 5 .
- طنز ترجمان نیاز روح است ، گل آقا ( ماهنامه ) ، اردیبهشت 1377 ، ش 80 ، ص 12 .
- طنز ترسیمی در صورت ذهنی کودک ، داوود شهیدی ، کیهان کاریکاتور ، مهر و آبان 1383 ، شماره های 152 و 151 ، صص 43 - 40 .
- طنز تصویری یا طنز کلامی ، محمّد علی بنی اسدی ، کیهان کاریکاتور ، خرداد و تیر 1383 ، شماره های 148 و 147 ، صص 9 - 8 .
- طنز حیوانات درانیمیشن، آلبرت برمل، ترجمه ی عسکر بهرامی، فصلنامه ی سینمایی فارابی، زمستان1376 ، ش27 ، صص 371 - 363 .
- طنز در آثار دکتر « سید جعفر شهیدی » ، گل آقا ( ماهنامه ) ، اردیبهشت 1376 ، ش 68 ، ص 8 .
- طنز در آثار چخوف ، رؤیا صدر ، گل آقا ( ماهنامه ) فروردین 1377 ، ش 79 ، صص 42 - 41 .
- طنز در آثار چخوف ، قطب الدّین صادقی ، فصلنامه ی هنر ، بهار 1384 ، ش 63 ، صص 51 - 46 .
- طنز در ادب قدیم ژاپن ، ترؤئو سؤگا ، ترجمه ی هاشم رجب زاده ، نامه ی انجمن ، زمستان 1383 ، ش 16 ، صص 48 - 41 .
- طنز در اشعار آذری شهریار ، حمید آرش آزاد ، گل آقا ( ماهنامه ) خرداد 1376 ، ش 69 ، صص 12 - 10 .
- طنز در تصنیف های عامیانه ، گیتی صفرزاده ، گل آقا ( ماهنامه ) مرداد 1377 ، ش 83 ، صص 29 - 28 .
- طنز در داستان کوتاه امروز ، تورج رهنما ، چیستا ، دی و بهمن 1372 ، شماره های 5 و 4 ، صص 29 - 28 .
- طنز در شعر پارسی استاد شهریار ، حمید آرش آزاد ، گل آقا ( ماهنامه ) فروردین 1376 ، ش 67 ، صص 43 - 40 .
- طنز در شعر نیما ، علی موسوی گرمارودی ، گل آقا ( ماهنامه ) ، دی و بهمن 1375 ، شماره های 66 - 65 ، صص 10 - 8 .
- طنز در مثنوی معنوی مولانا ، مهدی برهانی ، مناطق آزاد ، ش 20 ، صص 59 - 58 .
- طنز در مطبوعات ایران ، امیر عرفانی ، رسانه ، پاییز 1379 ، ش 43 ، صص 61 - 52 .
- طنز زوبینی بر قلب ابتذال با نگاهی به سنایی ، جواد مجابی ، فرهنگ توسعه ، مهر و آبان 1376 ، ش 29 ، صص 62 - 56 .
- طنز سیاه یا سفید در هستی خاکستری ، داوود شهیدی ، کیهان کاریکاتور ، فروردین و اریبهشت 1384 ، ش 158 و 157 ،صص47 - 44 .
- طنز ، شلاق کلمات از روبه رو ، عمران صلاحی ، دنیای سخن ، اسفند 1378 و فروردین 1379 ، ش 90 ، صص 27 - 20 .
- طنز غلبه بر منطق است ، کیومرث منشی زاده ، آدینه ، نوروز 1371 ، ش 69 و 68 ، صص 85 - 84 .
- طنز مطلق : سپر زبان سرخ ، غلامعلی لطیفی ، دنیای سخن ، دی 1366 ، ش 15 ، صص 57 - 56 .
- طنز مطلوب ، ضرورت و ویژگی ها ، محسن اسماعیلی ، رسانه ، زمستان 1378 ، ش 40 ، صص 86 - 81 .
- طنزنامه های آذربایجان ، ناظم آخوندف ، ترجمه ی عمران صلاحی ، کلک ، بهمن و اسفند 1371 ، ش 166 ، صص 13 - 10 .
- طنز نگاری زبان مشترک جهانیان ، علی دیوانداری ، کیهان فرهنگی ، خرداد و تیر 1376 ، ش 133 ، ص 98 .
- طنز و انتقاد در داستان های حیوانات ، حسن جوادی ، الفبا ، دفتر چهارم ، تیرماه 1353 ، صص 21 - 1 .
- طنز و خلاقیت ، فرماه زعیم ، رشد آموزش ادب فارسی ، تابستان 1381 ، ش 62 ، صص 55 - 46 .
- طنز و رحمت نسلی تلخ کام ، مینو مشیری ، آدینه ، مرداد 1369 ، ش 48 ص 23 .
- طنز و شوخ طبعی در ادب فارسی ، نعمت الله صفری ، خرد ، زمستان 1381 ، ش 6 ، صص 37 - 34 .
- طنز و شیوه های گوناگون آن ، احمد شوقی نوبر ، کیهان اندیشه ، خرداد و تیر 1371 ، ش 42 ، صص 126 - 112 .
- طنز و فکاهی در ایران از « بابا شمل » تا « گل آقا » ، دنیای سخن ، آبان 1369 ، ش 35 ، ص 11 .
- طنز و کمدی در نمایشنامه های آنتوان چخوف ، همایون علی آبادی ، فصل نامه ی هنر ، تابستان 1368 ، ش 17 ، صص 275 - 264 .
- عصر برتری طنز در کاریکاتورهای سیاسی ، اسماعیل عبّاسی ، کیهان کاریکاتور ، بهمن و اسفند 1384 ، ش 168-167 ، صص 11 - 9 .
- فرهنگ طنز در اشعار خواجو ، محمّد باقر بارفروش ، کیهان فرهنگی ، آبان 1370 ، ش 77 ، صص43 - 40 .
- فواید طنز اینترنتی بیشتر از مضرّاتش است ، گل آقا ( ماهنامه ) ، بهمن 1383 ، ش 159 ، صص 44 - 42 .
- کاربرد طنز در معماری ، حامد ستایشگر ، کیهان کاریکاتور ، بهمن و اسفند 1384 ، ش 168 و 167 ، صص 41 - 40 .
- کاریکاتور ، طنز پنهان ، مسعود شجاعی طباطبایی ، کیهان فرهنگی ، مهر 1372 ، ش 102 ، ص 66 .
- کالبد شکافی رمان فارسی : طنز تاخ بهرام صادقی و طنز شیرین ایرج پزشکزاد ، عبدالعلی دستغیب ، گزارش ، آذر 1376 ، ش 82 ، صص 63 - 59 .
- کلّ تاریخ با طنز آمیخته است ، گل آقا ( ماهنامه ) مرداد 1375 ، ش 60 ، صص 11 - 6 .
- کیمیای طنز ، فریبا فرشاد مهر ، گل آقا ( ماهنامه ) ، فروردین 1377 ، ش 79 ، صص 31 - 30 .
- گفتار در راه به کار بردن طنز ، ناصح ناطق ، راهنمای کتاب ، سال 21 ، آبان 1357 ، ش 12 - 8 ، صص 583 - 573 .
- گفتاری کوتاه درباره ی طنز ، عبدالحسین رادفر ، کیهان فرهنگی ، تیر 1365 ، ش 28 ، صص 30 - 13 .
- ما هیچ وقت طنز را جدّی نگرفتیم ، گل آقا ( ماهنامه ) ، مهر 1375 ، ش 62 ، صص 14 - 11 .
- مبانی شناخت طنز سیاه ، محمّد رفیع ضیایی ، کیهان کاریکاتور ، 1384 ، شماره های 158 - 155 .
- مبانی طنز ، خنده ی تلخ و جدّی ، سروش ، دی 1374 ، ش 771 ، صص 35 - 34 .
- محمّد قاضی و طنز ، سیف الله گلکار ، گل آقا ( ماهنامه ) شهریور 1376 ، ش 72 ، صص 27 - 23 .
- مذهب و طنز ، حسن جوادی ، مجلّه ی نگین ، سال دهم 1353 ، ش115 و 116 ، ص 21 .
- مطالعه ی شخصیت در طنز تصویری،حمید رضا صادقیان ، کیهان کاریکاتور ، 1384 ، بهمن و اسفند ، ش 168 و 167 ، صص 47 - 45 .
- معماری طنز ، جواد مجابی ، کلک ، اسفند 1383 ، ش 33 ، صص 5 -3 .
- مولیر آفریننده ی تئاتر کمدی طنز و کنایه ، ترجمه ی کیقباد سکاندار ، کهکشان ، آذر و دی 1369 ، ش 8 ، صص 59 - 54 و 65 .
- نقدی بر کتاب « طنز در اشعار رهی معیری » ، محمّد رضا تهرانی ، گل آقا ( ماهنامه ) اردیبهشت 1379 ، ش 80 ، ص 18 .
- نقش طنز در آموزش زبان دوم ، زهرا روزافزای ، اطّلاعات علمی ، فروردین 1385 ، ش 319 ، صص 70 - 68 .
- نقش طنز و سرگرمی در رشد فردی و شناختی کودکان ، محمدرضا کرمی پور ، رشد تکنولوژی آموزشی ، تابستان 1383 ، ش 158 ، صص 55 -53 .
- هجو همزاد مدح در شعر فارسی ، علی غروی ، مجلّه ی دانشکده ی ادبیّات و علوم انسانی دانشگاه تربیت معلّم تهران ، 1357 ، ش 4 .
- هنر طنز و قلمرو آن ، ابوالقاسم رادفر ، مجلّه ی قند پارسی ، زمستان 1373 ، ش 6 ، صص 70 - 76 .
برگرفته از وبلاگ ادبيات ۴دانگه
فارسي شهرستان دهاقان را تبريك مي گوييم .
قابل توجه همكاران وعلاقه مندان
همايش انتظاروادب معاصر
زمان :چهارشنبه 14/5/ 88 ساعت : 5:30 عصر
مكان سالن شهرداري شهرضا