تبليغاتX
گلشن ادب
دكتر حسن احمدي سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391
درگذشت دكتر حسن احمدي گيوي را به همه اديبان

وادب دوستان تسليت مي گوييم . 

حسن احمدی گیوی

ـ متولد اول بهمن 1306 در گیوی خلخال

ـ تحصیل در مدرسه ناصری خلخال

ـ فوق لیسانس فلسفه و علوم تربیتی

ـ دكترای ادبیات فارسی از دانشگاه تهران

ـ مولف بیش از پنجاه جلد كتاب در زمینة ادبیات فارسی

ـ‌ آغاز به كار تالیف كتاب « دستور تاریخی فعل» در سال 1342به پیشنهاد « دكتر محمد معین »

ـ نگارش « دستور زبان تركی »

ـ انتخاب بعنوان نویسندة كتاب برتر سال از سوی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی برای « دستور تاریخی فعل »

ـ بیش از چهار دهه فعالیت پژوهشی در مؤسسه لغت نامه دهخدا

ـ تدریس در دانشگاههای متعددزبان و ادبیات فارسی

ـ‌ نگارش 24 جلد از 222 جلد مجموعه لغت نامة دهخدا

ـ برخی از آثار او عبارتند از : « آیین پژوهش و مرجع شناسی » ، «از فن نگارش تا هنر نویسندگی» ، « دستور تطبیقی زبان تركی و فارسی » ، « دستور تاریخی فعل » ، « شوریده و بی قرار » ، «ادب و نگارش » ، « گزیدة اشعار و مقالات دهخدا » و ...

نوشته شده توسط خادم الفقرا  | لینک ثابت |

روز فردوسي شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
 ۲۵  ارديبهشت روز بزرگداشت حكيم ابوالقاسم

فردوسي را گرامي مي داريم وبه روان اين مرد اهورايي

كه زبان فارسي را براي ما از دستبرد حوادث نجات

دادو به يادگار گذاشت  درود مي فرستيم .

نوشته شده توسط خادم الفقرا  | لینک ثابت |

روز زن شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391
ميلاد حضرت زهرا وبزرگداشت روز مادر وروز زن برتمامي زنان

ايران زمين مبارك باد

نوشته شده توسط خادم الفقرا  | لینک ثابت |

معلم سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391

معلما :

به راستی آیا کلامی هست که تاب ثنای ایثار شما آسمانیان رابیاورد؟
کدامین روز ، روز تو نیست وکدامین لحظه است که از شمیم تو سکرآور یا عطر آگین نباشد...

به راستی آیا قلمی را می شناسید که با کلک خیال ، شکوه ایثار خاموش معلم را که در بستر رویش های مکرر آدمی و درگسترده ی تاریخ مکتوب بشریت هماره چون نگینی زرین درخشیده است به تصویر آورد؟

کدام خامه را طاقت تصویر خورشید است ؟...

نوشته شده توسط خادم الفقرا  | لینک ثابت |

 
زندگی به سبک سعدی همان زندگی آرمان شهری است

 اسماعیل آذر گفت: حرف‌هایی که سعدی می‌زند و شیوه زندگی سعدی که از طریق کالبد گلستان و بوستان دمیده می‌شود، همان زندگی آرمان شهری انسان است.

خبرگزاری فارس: زندگی به سبک سعدی همان زندگی آرمان شهری است

 روز اول اردیبهشت روز گرامیداشت شیخ اجل سعدی نامگذاری شده است. سعدی را علاوه بر غزلیات شور انگیزیش با بوستان و گلستانش می‌شناسند که سعدی در آنها با ظرافت و زیبایی به روایت حکایت‌های شیرینی می‌پردازد. سعدی با حکایات و آثارش ماندگار شده و از زمانی که سعدی این حکایت را نوشته، این حکایات شاهد مثال بسیاری از سخنان بوده که باعث درک و فهم بیشتر مطالب و شیرین سخن شدن راوی می‌شود. به همین مناسبت سراغ دکتر اسماعیل آذر رفتیم تا با او از راز ماندگاری حکایت‌های سعدی در گلستان و بوستان بگوییم و از این استاد ادبیات فارسی بپرسیم زندگی امروز با حکایات سعدی و زندگی با سبک زندگی سعدی به چه صورت خواهد شد. آذر با آوردن شاهد مثال‌هایی از حکایات سعدی بر شیرین‌تر شدن این گفت‌وگو افزود. که مخاطبان و دوستداران شعر و ادب فارسی را به خواندن این مصاحبه دعوت می‌کنیم:

 

از نظر شما ‌راز ماندگاری حکایت‌های سعدی چیست که اکنون پس از گذشت سال‌ها هنوز حکایات او ماندگار است بارها خوانده و نقل می‌شود؟

در این زمینه ما باید به دو اثر سعدی توجه کنیم، گلستان و بوستان، گلستان وظیفه‌اش این است که رابطه انسان با انسان را تلفیق و تضمین و تعریف می‌کند و بوستان انسان را تلطیف می‌کند تا راه او را به آسمان باز کند. شاید بتوان به اختصار این دو سخن را دو وظیفه پیرامون گلستان و بوستان دانست. سعدی شاگرد مدرسه نظامیه بوده است. در مدرسه نظامیه وعظ رواج داشته و تدریس و تعلیم از طریق وعظ صورت می‌پذیرفته است. حتی جامی و رشید‌الدین وطواط نیز در قرن‌های مربوط به خود شاگردان مدرسه نظامیه بوده‌اند از این سبک تدریس این مدرسه بی‌نصیب نمانده‌اند.

طبعا سخن سعدی بوی وعظ را می‌دهد چه در گلستان و چه در بوستان. شیوه حکایت‌پردازی سعدی در گلستان را فعلا فرو می‌نهیم و سراغ بوستان می‌رویم چون بوستان داستان‌هایش منظم‌تر از گلستان است. در غرب اصولا مکتوب خوب را مکتوبی را می‌دانند که از 3 بخش تشکیل شده باشد. بخش نخست بخش معرفی، بخش دوم بدنه داستان، حکایت یا موضوع و بخش سوم نتیجه‌گیری است یعنی هر متنی سه بخش introduction،main body، conclasion، دارد. سعدی در حکایت خود دقیقا این 3 اصل را رعایت کرده است. یعنی نخست موضوع را معرفی می‌کند که در زبان فارسی به آن براعت استهلال می‌گویند. سپس بدنه داستان و حکایت خود را بیان می‌دارد و در فرجام نتیجه می‌گیرد.

 

* تلطیف روح انسان در حکایات سعدی

من در اینجا مثل می‌زنم تا خوانندگان عزیز را با سخنم آشنا‌تر کنم. خوش‌تر‌ است یک حکایت متضمن دوبیت را به عنوان نمونه بیاورم چون ما در غرب یا نداریم یا بسیار کم به مضمون‌هایی برمی‌خوریم که شعری به گنجایش دوبیت، متضمن یک داستان بزرگ و عارفانه باشد اما نمونه‌ای که عرض کردم این است:

یکی خار پای یتیمی بکند

به خواب اندرش دید صبر خجند

همی گفت و در روضه‌ها می‌چمید

کز آن خاز بر من چه گل‌ها دمید

در مصراع اول معرفی حکایت است و می‌خواهد بگوید حکایت پیرامون یتیم و خار است. مصراع دوم از بیت اول و مصراع اول از بیت دوم بدنه حکایت را تشکیل می‌دهند و در فرجام نتیجه می‌گیرد که به خاطر آن خاری که از پای یتیمی بیرون آورد، خدا در پاداش آن کار همه بهشت را به او اعطا فرمود. این یک حکایت است. حکایت‌های دیگری که در بوستان است، اصولا روح انسان را تلطیف می‌کند.

مثال دیگر: مرد وارد خانه می‌شود، زن با پرخاشگری فراوان می‌گوید دیگر از بقال کوی چیزی نخر که گندم نمای جو فروش است. چنین است و چنان است و در مذمت بقال کوی با او سخن می‌‌گوید. شوی حرف‌های او را گوش می‌دهد و بعد سعدی این عبارت را در قالب یک مصراع از زبان آن مرد می‌گوید:

به امید ما کلبه اینجا گرفت

یعنی این بقال به امید اینکه ما ازش خرید کنیم مغازه‌اش را اینجا باز کرده و به حکم انسانیت باید از او خرید کنیم و شما هر داستانی که در بوستان مراجعه می‌کنید می‌توانید چنین ساختاری را مشاهده کنید.

 

* سعدی در مرکز سخنش انسان را به خدا می‌رساند

در این باره مثال دیگری می‌زنم:

شبی دود خلق آتشی برفروخت

شنیدم که بغداد نیمی بسوخت

یکی شکر گفتی در آن خاک و دود

که دکان ما را گزندی نبود

جهاندیده‌ای گفتش ای بوالهوس

تو را غم خویشتن بود و پس؟

پسندی که شهری بسوزد به نار

اگر چه سرایت بود بر کنار

داستان این است که شخصی شکر می‌کرد اگر همه بغداد آتش گرفت، خدا شکر به مغازه ما خسارتی نرسید. یک آدم فهمیده‌ای گفت تو دلت می‌آید که مغازه‌ها و خانه‌های همه بسوزد و تو خوشحال باشی که خانه تو سوخته نشده است. این درست است؟

این تفکر را شما فراوان در آثار سعدی خاصه در بوستان مشاهده می‌کنید و یکی از ویژگی‌هایی است که سعدی را به شهرت رساند و حتی این شهرت در ادبیات غرب هم فراگیر شد. اولین بار در فرانسه‌ در سال 1716 میلادی آندره دوریه گلستان سعدی را ترجمه کرد و خیلی زود هم دنیای آن روز را اشغال کرد. سعدی همه دنیای آن روز را اشغال کرد و توانست برای خودش جا باز کند. چرا؟ چون سعدی به زبان انسان صحبت می‌کرد و سخنش بازگو کننده دردهای انسان بود و دوم اینکه سعدی حرف‌هایی را می‌زد که نه مربوط به قبیله خاصی است و نه مربوط به کشور خاصی است یعنی سخن سعدی یک سخن اومنیستی بود. ما سعدی را به عنوان یک شاعر مسلمان اومانیست می‌شناسیم. منتها اومانیست سعدی با اومانیست اروپا فرق دارد و فرقش در این است که اومانیست سعدی انسان را به سعادت می‌رساند چون در مرکز سخنش انسان را به خدا می‌رساند.

 

 می‌خواهیم سخن را از حکایات سعدی به این سمت و سو ببریم که ما از حکایات سعدی به سبک زندگی خاصی می‌رسیم؟

سعدی حکایت‌هایش سبک زندگی نیست خود زندگی است سخن سعدی مربوط به زمان و مکان خاصی نیست اگر بود تاکنون این سخن مرده بود. سخن شکسپیر و حافظ و سعدی مانده است، چون این سخنان سخن بشریت است و در تمام فصول و در تمام طول تاریخ جاری و ساری است.

 

*زندگی به سبک سعدی یعنی زندگی با مروت و عدالت

 

اگر شما بخواهید زندگی به سبک سعدی را  که در حکایاتش آمده توصیف کنید یا وصف زندگی‌ای که سعدی بوستان معرفی کرده را برایمان بگویید این سبک زندگی را چه طور وصف می‌کنید؟

زندگی که سعدی در گلستان و بوستان کتابش را گشوده این است که انسان‌ها با وفق و مدارا کنار هم زندگی کنند نسبت به هم مرودت و عدالت را رعایت کنند. زندگی به سبک سعدی  را با مثالی از سعدی تشریح می‌کنم:

یکی بربطی در بغل داشت مست

به شب بر سر پارسایی شکست

چو روز آمد نیک مرد سلیم

بر سنگ دل برد یک مشت سیم

که دوشینه مغرور بودی و مست

تو را و مرا بر بط و سر شکست

مرا به شد آن زخم و برخاست بیم

تو را به نخواهد شد الا به سیم

داستان این است که شب، یک مست، سازش را بر سر پارسایی می‌شکند. فردا پارسا مبلغی پول به این مست می‌دهد و می‌گوید تو دیشب مغرور بودی و مست. سر من شکست و زخمش خوب شد ولی این پول را بگیر و برو سازت را که با آن کار می‌کنی تعمیر کن. ساز تو فقط با این پول درست می‌شود. این شیوه مردان خداست. شیوه ابدال است. شیوه کسانی است که روح متعالی دارند. افراد حقیر که چنین کاری نمی‌کنند. سعدی یک روح بزرگ را در وجود انسان می‌دمد و انسان را بزرگوار بار می‌آورد. طبعا انسانی که بزرگوار بارآمد به حقارت‌های زندگی خیلی توجه نمی‌کند.

 

*زندگی به سبک سعدی همان زندگی آرمان شهری است

رابطه حکایات سعدی با زندگی امروز ما چیست؟ به اندازه کافی در زندگی مردم ما آمده یا خیر و اگر وارد شود چه مشکلاتی را می‌تواند از زندگی ما حل کند؟

من یک مثل می‌زنم چون از راه تمثیل بهتر سخن دانسته می‌شود می‌دانید که تئاتر شکسپیر همیشه در استردفورد انگلیس روی صحنه است. یک روز دو بانویی که از تئاتر بیرون می‌آمدند یکی از این دو نفر به دیگری می‌گوید شکسپیر حرف‌های تازه و جدیدی نمی‌زند اما نمی‌دانست حرف‌هایی که مردم می‌زنند همین حرف‌هایی است که شکسپیر می‌گوید. حرف‌هایی که سعدی می‌زند و شیوه زندگی سعدی که از طریق کالبد گلستان و بوستان دمیده می‌شود، همان زندگی آرمان شهری انسان است. همان زندگی است که همه ما تلاش می‌کنیم به آن زندگی خودمان برسانیم. سعدی همه این تفکرات را در یک بیت بیان می‌کند. این بیت در حقیقت تفکر سعدی نیست تفکر ادبیات جهانی است ولی ابرازش از سعدی است:

دو چیز حاصل عمر است نام نیک و صواب

چو زین دو درگذری کل من علیها فان

این حاصل تفکر سعدی است در زندگی امروز و دیروز و فردای بشر.

 

---------------------------------------------------------

گفت‌وگو و تنظیم: مهناز سعیدحسینی(فارس)

---------------------------------------------------------

نوشته شده توسط خادم الفقرا  | لینک ثابت |

غم وشادي درشعرقيصرامين پور جمعه یکم اردیبهشت 1391
مبیین اردستانی از شعرای جوان و نام آشنای کشورمان در جلسه هفتگی حلقه شعر آفتابگردانها مقاله‌ای را با عنوان «غم و شادی در شعر قیصر امین‌پور» ارائه کرد

به نام خدا

آدم‌ها را با غمهایشان بهتر می توان شناخت، با دردهایشان. اینکه چه چیزی چه قدر آدمی را شاد یا غمگین می‌سازد، اینکه شادی‌اش چه نسبتی با غمش و غمش چه نسبتی با شادی‌اش دارد، اینکه آدم هوایی کدام حواست و غم که را می خورد عیار قدر و منزلت او را مشخص می‌کند.

در زمانه‌ای که جز دل عاشق "هیچ کس خودش نیست" و هر کس به طریقی ادا و اطواری در می آورد، غنچه‌های فراوانی را می‌بینم که گوشه‌ای کز کردن و خود را غمین جلوه دادن و لب به خنده باز نکردن، شده خورد و خوراک روز و شبشان. انگار رزق و روزی دیگری جز این ندارند. هنوز آن قدر از نوجوانی‌ام فاصله نگرفته‌‌ام که یادم رفته باشد که بیتی از عاشقی شاعر ورد زبانم و ذکرم شده بود و – ذکر هم که می دانیم چیزی نمی گذرد که فکر می شود- فکرم شده بود: "نه برانمش نه در بر کشمش غم است دیگر/ چه بگویم از حریفی که منش نمی گزینم". این بیت را انگار که نذری کرده باشم و باید کمر همت به ادای آن ببندم گاه و بی گاه در شبانه روز تکرار می کردم. بی که بدانم شاعر چه غمی را نشانه رفته و در چه حال و هوایی این بیت را سروده یا اصلا غم من با غم او و غم او با غم من سنخیتی دارد؟ و اگر این طور است آیا این غم با توجه به نوع مواجهه ی من با آن، آن قدر کلی نیست که تمام غم های خوب و بد را درهم و برهم دربربگیرد و زیر بال و پر بگیرد؟ یا آیا این جبری گری و بی اختیاری و تسلیم مطلق دربرابر غمی ناشناخته خوب است؟

من هم تجربه کرده‌ام این آب و هوا را  و این چنین حس و حالی به سراغم آمده اما خدا را شکر می کنم که معلمی، آیینه‌ای به نام قیصر امین‌پور روبرویم بوده تا با شعرهایش و نگاه در زلالی آیینش خاطرات بهتری از فردا در ذهنم نقش ببندد و فردا را فردایی‌تر ببینم. شما هم این آیینه را که آیینش خود را ندیدن است و به آیین و به شیوه زیستنش کلاس درسی است برای همه - نه تنها برای نوجوان‌ها- از پیش روی خود بر ندارید، او که خود حرفی ندارد:"  من که غیر از دلی ساده و صاف/ در جهان هیچ چیزی ندارم/ مثل آیینه گاهی دلم را/ رو به روی شما می‌گذارم".

* غم امین‌پور نتیجه‌اش انفعال نیست

غم امین‌پور غمی نیست که نتیجه‌اش انفعال (در آخرین سطر پیش گفتار "شعر و کودکی" به پرهیز آگاهانه اش از این مصدر و آنچه از آن صادر می شود اشاره کرده است) و در خود فرو رفتن و پژمردن باشد و او و پیوستگان به مدار او را از حرکت بازدارد. قیصر به مداری دل بسته و پیوسته که در آن، رفتن رسیدن است و ماندن واماندن. او گل است و با اینکه از سرانجام و فردا ی خندیدن خود خبر دارد زندگی را در شکفتن می بیند و غنچه ها را به اینگونه زیستن دعوت می کند: "غنچه با دل گرفته گفت: /«زندگی/  لب ز خنده بستن است/ گوشه‌ای درون خود نشستن است»/ گل به خنده گفت:/ «زندگی شکفتن است /با زبان سبز راز گفتن است»/ گفت‌وگوی غنچه و گل از درون باغچه/  باز هم به گوش می‌رسد.../ تو چه فکر می‌کنی؟/ راستی کدام یک درست گفته‌اند؟/ من که فکر می‌کنم/ گل به راز زندگی اشاره کرده است/ هر چه باشد او گل است/ گل یکی دو پیرهن/  بیش‌تر ز غنچه پاره کرده است".

* هفتاد پشت ما از نسل غم بودند

امین‌پور از نسل غم بود: "هفتاد پشت ما از نسل غم بودند/ ارث پدر ما را اندوه مادرزاد" و قوم و خویشی جز غم نداشت: "قوم و خویش من همه از قبیله ی غمند/ عشق خواهر من است، درد هم برادرم".

اما چه غمی؟ کدام غم؟ غم عشق: " خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن/ ز غم های دگر غیر از غم عشقت رها کن" و غم غربت:"جدا ماندم/ همچو نی تنها/ از نیستان ها/ حکایت دل به ناله کنم/ غمی دارم/ همچو مولانا/ از جدایی ها/ شکایت دل به ناله کنم" و غم های نازنینی از این دست. این غم ها نه تنها او را خانه نشین و مأیوس از هستی نمی کند بلکه دریای جان و جان دریایی او را به جوش و خروش و حرکت به سوی دریای بیکران وامی دارد. به قول مولانا که: "ما ز دریاییم ودریا می رویم/ ما ز بالاییم و بالا می رویم".

او هیچ گاه خود را از مردم جدا نکرد، غمخوار مردم و دردمند آن ها بود اما پیوستگی‌اش با مردم بسیار هوشمندانه و هشیارانه بود به گونه‌ای که لحظه های او رنگ و ننگ روزمرگی به خود نگرفت: " دردهای من/ گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست/ درد مردم زمانه است". فعالیت‌های اجتماعی او در عرصه ی علم و هنر و در میان مردم بودنش به خوبی نشانگر این مطلب است که غمش از مهم‌ترین انگیزه‌های  حماسه حضور اوست. غمی که نتیجه اش این خلق و خو و دردی که سرانجامش این مرام و منش و آبرو باشد بی شک غم و دردی مقدس است.

غم او غم نان نبود. "ترانه آبی اسفند" را اینگونه شروع می کند: "-آسمان را...!/ ناگهان آبی است!/ (از قضا یک روز صبح زود می بینی)/  دوست داری زود برخیزی/  پیش از آنکه دیگران/  چشم خواب آلود خود را وا کنند/  پیش از آنکه در صف طولانی نان باز هم غوغا کنند" اما در ادامه شعر متوجه می شویم که انگیزه شاعر از زود برخاستن از خواب، ندیدن غوغا و دعوای هر روزه چشم های خواب آلود دیگران در صف طولانی  نان در خیابان هایی است که میخواهد در آنها قدم بزند نه اینکه بخواهد نفر نخست این صف باشد چرا که او که زودتر از همه از خواب برخاسته باز هم از صف طولانی نان دست خالی به خانه بر می گردد و این اتفاق را که اتفاقی نبوده دوست می دارد. یعنی او اصلا کاری به کار این صف نداشته که اگر می داشت دست کم جزو متهمان ردیف اول آن می بود و دست خالی به خانه برنمی گشت: "دوست داری/ راه رفتن زیر باران را/ در خیابان های بی پایان تنهایی/ دست خالی بازگشتن/ از صف طولانی نان را".

* دردهای من/ جامه نیستند/ تا ز تن درآورم

غم و درد او با جانش عجین شده بود: "غم نی بند بند پیکر اوست/ هوای آن نیستان در سر اوست"، گل او را با این غم سرشته بودند: " همه هفت بندم همین یک نواست/ چو نی در هوای تو نالیده ام". درد هایش نقابی نبود که صبح، به چهره اش بزند و ژست های پوچ با آن بگیرد و شب از چهره برداردش: "درد های من/ جامه نیستند/ تا ز تن درآورم".

در زمانه‌ای که به قول امین‌پور شادی عده ای اینگونه است و اینچنین عرضه می شود : " در روزهای ریخت وپاش لبخند/ قصابکان پرواز/ و کاسبان رسمی پروانه دار/ لبخندهای یخ زده خویش را/ بر پیشخان خود/ به تماشا گذاشتند!" و غم عده ای دیگر اینگونه: "غم می خورند شاعرکان مثل آب و نان/ اما دریغ جز غم خوردن نمی خورند"، غم و شادی او که تار و پود جان اویند و پیوستگی ناگسستنی با هم دارند اینسان انسانی اند: "ما/ لبخند استخوانی خود را/ در لابه لای زخم نهان کردیم" و اینگونه زخم است که در شادی ها به کار می آید: "با گل زخم سر راه تو آذین بستیم/ داغ های دل ما جای چراغانی ها".

به غم‌های ویترینی دل نمی‌دهد: " ای غم! ای همدم! دست از سر دل بردار/ ای شادی! یک دم مرهم به دلم بگذار/ دل جای شادی است از غم شده ام بیزار/ ای غم بیرون رو این خانه به او بسپار/ ای دل زین غم ها تنها غم او بگذار" و شادی های زود گذر و الکی خوشی های معمول او را از دلگشای حقیقی باز نمی دارد: "سری داریم و سودای غم تو/ پری داریم و پروای غم تو/ غمت از هر چه شادی دلگشاتر/ دلی داریم و دریای غم تو".

برای به دست آوردن چنین غمی بکوشیم وهر وقت دلمان به این غم دست یافت برایش جشن تولدی دیگر بگیریم و شاد باشیم.(فارس)

نوشته شده توسط خادم الفقرا  | لینک ثابت |

بزرگداشت شيخ اجل سعدي چهارشنبه سی ام فروردین 1391
اول ارديبهشت ماه بزرگداشت

 شيخ اجل سعدي شيرازي را

گرامي مي داريم

نوشته شده توسط خادم الفقرا  | لینک ثابت |

درگذشت دكتر قمر آريان همسر دكتر زرين كوب پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391
 
 «قمر آریان» نویسنده و محقق و همسر «عبدالحسین زرین‌کوب» درگذشت.
خبرگزاری فارس: «قمر آریان» نویسنده درگذشت

«قمر آریان» نویسنده کشور و همسر «عبدالحسین زرین‌کوب» در سن 90 سالگی درگذشت.

قمر آریان استاد ادبیات و عضو شورای عالی علمی مرکز دایرةالمعارف بزرگ اسلامی است. وی همچنین همسر زنده‌یاد عبدالحسین زرین‌کوب است.

 

وی در سال ۱۳۰۱ در مشهد متولد شد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در مشهد به اتمام رساند و در سال ۱۳۲۷ در رشتهٔ ادبیات از دانشکده ادبیات و علوم انسانی دانشگاه تهران موفق به اخذ لیسانس شد. در سال ۱۳۳۷ با درجهٔ دکتری در رشتهٔ ادبیات از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل گشت. عنوان رسالهٔ دکتری ایشان «مسیحیت و تأثیر آن در ادب فارسی» است.

نوشته شده توسط خادم الفقرا  | لینک ثابت |

روزعطار پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391
۲۵ فروردين روز بزرگداشت فريد الدين عطار نيشابوري گرامي باد

نوشته شده توسط خادم الفقرا  | لینک ثابت |

محمدكاظم كاظمي سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391
 
 
محمدکاظم کاظمی
 

 شاعر و نویسنده افغانستانی. متولد 1346 خورشیدی. فعلا مهاجر در ایران و ساکن مشهد. درس‌خوانده مهندسی عمران. مشغول فعالیتهای قلمی به ویژه ویراستاری، همکاری با مطبوعات و نگارش مقالات و کتابهایی در زمینه ادبیات. کتابها: پیاده آمده‌بودم‌... (مجموعه شعر)، روزنه (مجموعة آموزشی شعر)، شعر پارسی‌، همزبانی و بی‌زبانی، قصة سنگ و خشت‌ (مجموعه شعر)، گزیدة غزلیات بیدل‌، کلید درِ باز، رصدِ صبح‌ (خوانش و نقد شعر جوان امروز)، کفران‌ (گزیدة اشعار)، مرقّع صدرنگ (صد رباعی از بیدل)، این قند پارسی (فارسی دری در افغانستان امروز) 
نوشته شده توسط خادم الفقرا  | لینک ثابت |